سجل

نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان

3 تا 12 تا!

نسوان عزیز دقت بفرماید مواد تشکیل دهنده گولاخ عبارتند از 1. تستوسترون 2. بستری کردن خود تو باشگاه و 3. کوفت کردن مکمل! تستوسترون هورمون جنسی مردانه است در نتیجه میزانش تو وجود شما بانوی گرانقدر یه چیزی تو مایه های موجودی حساب منه! تازه همینم مونده اسمی از مکمل بیارم که صد سال دیگه یه بادی تو معدت پیچید بگی همش از اون مکملی می کشم که 96 مربی بهم داد! باشگاه اومدن هم قربونتون برم با زور چک و لگد باید بیارمتون چارتا دمبل بدم دستتون! دیگه مرگتون چیه که تا اسم بدنسازی میارم مثل جن زده ها می گرخین که وای نههههه گنده میشم :|


+ انگیزم از اومدن چی بود وقتی اینجام داره خاک می خوره؟!


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

چرا آدم بودن سخته؟! 1

نمی دونم چند سالم بود، داشتم فیلم چهارشنبه سوری می دیدم، قسم و آیه خوردنای شخصیت مرد داستان رو باور کرده بودم و با عصبانیت به شخصیت زن داستان توپیدم که چه مرگته چرا باور نمی کنی حرفشو ؟! که با صحنه دل جویی مرد داستان از یه خانم دیگه مثل یخ وا رفتم!
سال ها گذشته و من ساده، ساده لوح و زلال بودن رو از هم تمیز میدم اما هنوزم وجودم حرفی که می زنین رو ازتون قبول می کنه، وقتی شما میگین برای امتحان نخوندین، کسی تو زندگیتون نیست، حالتون بده، از فلانی خوشتون میاد نمیاد، به فلان مهمونی دعوت نیستین به پشتوانه اعتمادی که بهتون دارم تمامش رو باور می کنم، توقع زیادی نیست، فقط به اعتبار شعوری که احتمالا تو وجودتون هست کاری نکنین که رو اون اعتماده سیفون بکشم، خب؟!


+ از همه ی این ها که بگذریم، هولدن؟! دارم برات!

+ تو بلاگفا پست گذاشتم که زین پس اینجا می نویسم، #پوووووف!

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

این چنین است 1

چند کلمه‌ای از خواستنی‌ها، نیازمندی‌ها، آرزوها، چرا نیست دارم می‌ترکم‌ها ؟ بغلِ آرامش‌بخش!
بغل یار و هیجانِ بودنِ جنس مخالف نه‌! بغلی که گل گاوزبونه، خود نفس گیری تو قورباغه‌، کرال سینه، پشت و پروانه‌اس که وسط الان خفه میشم‌ها می‌میرم‌ها دستتو می‌رسونه به دیواره! که ندارمش، که شده خواسته، نیاز، آرزو! که نشه آیینه‌ی دق! دعا کن! خب؟!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

چیزی شبیه زهرمار

ما مثل شماها ساعت 8 نمی ریم تالار که 12 نشده دو تا بوق تو عروس کشون بزنیم و کج کنیم به سمت خونه! مختلطیم، لباس محلی می پوشیم و بساطمون رو برای دو روز پهن می کنیم! روز قبل از عروسی رو حنا می بندیم اگه حنا نباشه آب طلا می بندیم!
دلم خواسته بود ماتیک زرشکی رو پر رنگ تر از حد معمول بکشم، ناخنامو باهاش ست کنم، پاشنه بلند بپوشم و عصر چهارشنبه برا ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمای عمه " سر کوچه لار، سر کوچه لار به هم رسیدیم من و یار، جانی جان حنات می بندن به دست و پات می بندن" بخونم، هر چند عمه ناتنی بود، که البته تنی و ناتنی برای ما فرق نداشت و کلا بهم نزدیک نبودیم و دغدغه های همدیگه به اونجامون هم نیست اما خب همه ی این ها دلیل نمی شد برای احمدِ عمه خوشبختی نخوایم و به مبارکی خوشحالیش و برا دل خوشی خودمون تو عروسیش سنگ تموم نذاریم که تلفن زنگ خورد، کی ؟  7 صبح روز چهارشنبه! چی شد؟! ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمایی عمه امروز بجای لباس دامادی رخت عزای مُم گَپو* به تنش کرد! به جای جانی جان حنات می بندن به شرف لا اله الله لا خوندن و بارونِ بعد خاکسپاری همون قدر اتفاقی بود که فوت مامان بزرگ تو صبح عروسیِ احمد!

*: مُم گَپو تو گویش بندری به معنی مادر بزرگه .
موافقین ۴ مخالفین ۰

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

تابستون 93 از خستگیِ خوندنِ کنکورِ ارشد جدا شده بودم، نتایج اولیه هم اومده بود و میدونستم قبول می شم، همون اوایل جام جهانی هم با تعدیل نیرو خونه نشین شدم تا با خیال راحت فوتبال آنجا ببرد مرا که شرابم نمی برد! تقریبا همه ی بازیا رو دیدم و خیلی کیفور مانند هم از اون بازیا خدافظی کردیم! حالا حدود 200 روز تا جام جهانی مونده بر فرض اینکه تابستون 97 همچنان نفسی میاد و میره چندان به بی باده کند جان مرا مست بودنش امیدی نیست، پارازیت بودن ساعتای کاری از یه طرف نبودن ایتالیایِ جان و هلند از طرف دیگه باعث میشه فقط یه مقدار نون پنیر از جام جهانی بمونه که اونم آدم سق نزنه بهتره!
موافقین ۳ مخالفین ۰

یکی نیست یه چایی دستمون بده 1

دوران دیپلمم پر بود از 19.5 و 19.25 هایِ حرص درآر، چرا؟ چون وقتی سوالا رو جواب می دادم و تموم می شود هر کاری میکردم درونم مجاب نمی شد یه بار دیگه با دقت جوابا رو نگاه کنه، و اگه نگاه هم می کردم سرسری بود که خب بعدا متوجه می شدم به درد عمه ام فقط میخوره، الان که دارم برا اولین آزمون متابولیسم آماده می شم به دلیل خوندنای چند باره اونقدر از فرآیند های تولید انرژی از آنزیم های آلوستریکی کووالانسی از گلیکولیز، بتا اکسیداسیون و ترانس آمیناسیون حالم بهم میخوره که درونم نه تنها مجاب نمیشه جمع بندی رو مثل بچه آدم بخونه بلکه میخواد سر اون حسه که میگه یه نمره حرص درآر در انتظارمه رو محکم و پشت سر هم بکوبه دیوار !

موافقین ۳ مخالفین ۰

جای خالیش؟! تا ابد دل می سوزونه!

12 سالم بود، کلیه م دیگه پدرمو در آورده بود، اون موقع ها امکانات سنگ شکن و این چیزا نبود و عمل باز انجام می شد، وارد اتاق عمل که شدم چون درک درستی نداشتم ترسی هم نداشتم، یادمه رو تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد یکی یه ماسک گذاشت رو بینی م و گفت تا سه بشمار، با خودم گفتم همش تا سه ؟! معلومه که می تونم و میشه بشمارم! اما وقتی که به هوش اومدم یادمه فقط یک رو گفته بودم و میخواستم دو رو بگم که دیگه یادم نمیومد! می دونی زندگیا دقیقا همین جوریه، ناگهان چقدر زود دیر می شودا حکایت همین عزیزای به دو نرسیدمونه، فکر می کنیم هستیم و اتفاق برای آدم های مال یک جای دوره، فکر می کنیم هستیم و یدفعه می بینیم عزیزی در کمال ناباوری وسط تمام امیداش به دو نمی رسه، یکی تازه بله رو از حضرت یار گرفته، یکی تو فکر اینه با پولای تولدش گوشیشو عوض کنه، یکی دلخوشِ قبولی دانشگاه جدیده، یکی بلاخره مغازش، کارش داره نتیجه میده، یکی دختر بابا دختر بابا گفتن از زبونش نمیفته، یکی قسطاش تازه داره تموم میشه، یکی داره جون می کنه، تحمل می کنه بگذره تا برسه به مقصد خوبی که داره میسازه اما یدفعه اتفاقه میاد یقمونو میگیره و بجای آدم های مال یه جای دور این عزیز مائه که به دو نمی رسه، دردناک تر از این هم هست؟ قطعا نه!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

قبل از روز اول

یه بار گفته بودم: عمق خستگی هر کَس به اون لحظه هایِ حساسِ زندگیشهِ که تنها سپریشون کرده! یه بارم یکی از بچه ها گفته بود: فکر نکردن چه شکلیه؟! حالا منظور چیه؟! قصدم طرح معادله ی چند مجهولی نیست، بحث اینه استقلال فکری و کاری یه چیزه، تو برهوت دیدن خودت وسط رینگ زندگی یه چیز دیگه، داشتن یه دلگرمی، شنیدن خسته نباشید یا ببین فعلا این راهت نیست دلیلی بر استقلال نداشتن نیست، اما نداشتنش با خودت حرف زدن و یکم زیادی فکر کردن میاره، جوری که فقط فیوز می پرونی! این پیش درآمده تا وقتی تموم شه که نمیدونم چندمین روز میشه! قراره از خودم حرف بکشم. که چی بشه؟ که حناق نگیرم، تا خودمو زنده برسونم به اون روزی که لبخندام با جون و دل کش میاد!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰