Mike Wazowski



مایک: «راست می‌گفتی. اونا از من نمی‌ترسیدن.
همه چیز رو درست انجام دادم. بیشتر از هر کس دیگه‌ای می‌خواستمش.
فکر کردم اگه به اندازه‌ی کافی بخوامش می‌تونم به همه نشون بدم که من مایک وازوفسکی یه چیز خاصه».

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می‌آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می‌انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی‌داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می‌آمد و دستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آدم و می‌گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه‌ی مورد نظر می‌رسن بی‌وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می‌ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب‌ رو نمی‌فهمم.»

و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو‌بلاگی‌ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه‌ی نوده اما مگه میشه خودم‌و از عاشقانه نوشت‌های صبا و حریر محروم کنم؟!

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

شرح در متن

وسط از این‌ور به اون‌ور دویدنای امروز یادم اومد که پول نقدم تموم شده، برای اینکه اذیت نشم قبل رسیدن رفتم از عابربانک پول برداشت کردم و رفتم کارام‌و انجام دادم و برگشتم خوابگاه، جلوی در خوابگاه حالا هر چی می‌گردم پول نقدا رو پیدا نمی‌کنم کرایه رو حساب کنم. دیگه چیزی نمونده بود تار و پود کیفه رو از هم بدرم ببینم اون لالوها نرفته قایم بشه که متوجه شدم اصلا منتظر نموندم عابربانک پول رو بده، یعنی کارت زدم رمزو وارد کردم عابربانک کارت رو داده منم گذاشتم کیفم و رفتم!! شاید عجیب و خنده‌دار باشه اما عمق فضاحتی که این روزها بر من میگذره دقیقا همین‌قدره.

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

این تیم شیرانه، یا علی مدد



زندگی بدون این جنگندگی‌ها قطعا چیزی کم داره، از ته تمام این نفس کشیدن‌ها همین ورق برگردوندنه که برا آدم می‌مونه و این آمیزه‌ای از غرور و افتخار، خیلی قبل‌تر از هیاهوی تماشاگرا نوشته میشه، گاهی از بوسه‌ای که به توپ زده میشه بعضی اوقات هم از بهم رسیدن دستی که انگار مال دوقلوهای افسانه‌ایه تا بعدش همه چیز درست بشه. 



پ.ن : من امشب باید به دلیل دیگه‌ای خوشحال می‌بودم اما اون چیزی که اینهمه منو سرحال آورد این بازی بود، مثل بازی سال قبل با الهلال، یا اون 3تای ایمون زاید، باعث میشه به جنگیدن برای زندگی ایمان بیارم.

پ.ن بعدی: دلیل دیگه خوشحالی قبول شدنم تو استخدامی آموزش پرورشه که من مثل ماست دارم نگاش می‌کنم فقط :))

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

از لیست هزار و یک تغییر انجام نشده

یک تصویر طنز قدیمی ماجرای مردی را روایت می‌کند که اگر فلان اتفاق را پشت سر بگذارد می‌تواند نفس راحت بکشد. ماجرا از  قبول شدن امتحان‌های مدرسه شروع می‌شود و بعد به کنکور؛ ازدواج و سروسامان دادن بچه‌ها می‌رسد، آخر سر هم بعد از شتافتن به دیار باقی می‌گوید اگه این پل (همان که از مو باریک‌تر‌ست و از تیغ برنده‌تر) را رد کنم می‌توانم نفس راحت بکشم. یک جورایی زحمت ترسیم تمام منِ قدیم و بخش اعظم منِ الان را کشیده است‌.
می‌خواستم نه با شراب بلکه با پاییز شیراز مست شوم اما خامی ۱۸ سالگی می‌گفت بگذار رشته مورد علاقه‌ت را قبول شوی بعد برو خاک ملاصدرا تا ارم را به توبره بکش، می‌خواستم بروم باشگاه، آرایشگاه، خانه رفیق گرمابه و گلستان دبیرستان، خانه روستایی‌‌های گرگان، جزایر هرمزگان، اما همش گفتم بگذار این ترم لعنتی تمام بشود، بگذار مشکل فلانی حل بشود، بگذار فلانی بیاید، بگذار کنکور، مصاحبه کوفت و زهرمار تمام بشود بعد یک دل سیر می‌خندیم، می‌بینی؟! زندگی را احتکار کرده‌ام برای روزی که نمی‌آید، شما مثل من نباشید. همین!


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

روز 53ام


یک روز فهیم عطار خطاب به مصطفی نامی که ظاهرا باید از دوستان نزدیکش باشد درباره‌ی کانسپت بوکه اینطور نوشته است که وقتی با دیافراگم باز روی سوژه فوکوس می‌کنی همه چیز پشت آن به شکل قشنگی محو و مات می‌شود. گفته بود که این کار یک جورهایی شق‌القمر کردن لنز است. چرا که روی هر چیزی که در این دنیا دوست داری فوکوس می‌کنی بعد معجزه رخ می‌دهد و همه‌ی عالم و آدم را به شکل قشنگی محو می‌کند و به هیچ چیز اجازه نمی‌دهد تا به اندازه‌ی سوژه‌ات شفاف و واضح باشد. بعد ادامه داده بود که هر وقت عکسی می‌گیرد که بوکه‌ی خوبی دارد یاد مصطفی می‌افتد، یاد آن روزهای که مصطفی عاشق دختر نقاش شده بود و فقط او را می‌دیدو به طبع همه‌ی دنیا پشت سر دختر نقاش برایش محو و یکپارچه شده بود. در آخر هم از غم‌انگیزی کانسپت بوکه گفته بود که بعد گرفتن عکس هیچ راهی برای زنده کردن دنیای پشت آن نداری و محکومی که با یک سوژه‌ی شفاف و دنیای مات پشت سر آن تا ابد زندگی کنی، دنیایی غم انگیزی که مصطفی بعد رفتن دختر نقاش به آن دچار شده بود چرا که بوکه با همه‌ی قشنگی‌اش ماهیت مستقلی ندارد و فقط به درد آن میخورد تا پس زمینه زندگی باشد نه خود زندگی.
فوتبال دیدنی که رگ گردنت برای یک تیم به قاعده‌ی سرخرگ آئورت باد نکند می‌شود برنامه‌ی آشپزی، به لعنت خدا هم نمی‌ارزد، برای همین است که دوربین به دست، دیافراگم باز را روی کاکا و مالدینیِ میلان، جراردِ لیورپول، دل پیرو و بوفونِ یونتوس، ایکر و رائولِ رئال، پویول و ژاوی بارسا و ... فوکوس می‌کنی و زندگی به قاعده‌ی بهشت شیرین میشود. آخرین باری که دلم خواسته بود دیافراگم باز را روی سوژه‌ای فوکوس کنم همچین روزهای در سال 2009 بود، بیشتر از قرمز و بیشتر از هر رنگ دیگری همین یک دست سفید بودن بهش می‌آمد. و حالا بعد 9 سال به هر دلیلی خودش و ما با رگ گردن به قاعده‌ی سرخرگ آئورت باد کرده را محکوم به دنیای مات و خارج از فوکوس کرده. تا ابد.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

و بلاخره نتایج نهایی کنکور

دیشب می‌خواستم پست بذارم که من میرم می‌خوابم؛ اگه تربیت مدرس قبول شدم بیدارم کنین، اگه شهید‌ بهشتی قبول شدم بذارین خودم بیدار میشم، اگه اصفهان یا بابلسر قبول شدم از اونجایی که گاز نداریم که بخواین شیر گاز رو باز بذارین و برین؛ بندازینم تو خلیج فارس. بلاخره کوسه‌ای چیزی پیدا میشه که گرسنه‌ش باشه! بعد الان نتیجه چی شده؟! دانشگاه تهران قبول شدم! گزینه‌ای که صددرصد مطمئن بودم قبول نمیشم، نمی‌دونم ظاهرا قانون جذب راجع به من برعکس کار میکنه، البته از مستجاب الدعوه بودن بعضیا هم نمیشه گذشت D: ایشالا که دوره‌ایه پر از خیر و خوبی. چیزی که واقعا نگرانشم. خلاصه شما هم دعا بفرماید شاید مستجاب الدعوه بعدی شما باشید :))

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

سپیده که سر بزند

یک روز مهناز با فرستادن چند عکس در گروه واتس‌آپ‌ی چشم همه‌مان را از حدقه در‌آورد. مهناز از آن آدم‌های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ‌مان باشد و حالا با گفتن بچه‌ها عکس‌های عقدم، عکس‌های عقدم بچه‌ها شوکه‌مان کرده بود‌. در این مواقع تبریک گفتن برای دوست‌های معمولی‌ست و فحش‌ دادن و سگ‌محل کردن برای آن دسته از دوستانی‌ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل‌هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه‌شان دعوت بودم از بله‌ای که بعد از 7 سال به پسر خاله‌اش داده بود می‌گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک‌جایی وسط حرف‌هایشان تمام سختی این مدت می‌آید جلوی چشمان رسول و بی‌اختیار می‌زند زیر گریه. می‌گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می‌گفت وسط ابر بهار گریه کردن‌های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع‌ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می‌رسیدم، شاید باید آن روزها می‌آمدند و می‌رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی‌دانم! حداقل این روزها حس می‌کنم حق با مهناز است و معجزه‌هایمان مثل میوه‌های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.

۱۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

بوی کافور می دهد این زندگی

علی اکبر
لنگ ظهری رقیه پرسید که چرا دیشب بیدار بودم؟! احتمالا برای نماز صبح که بیدار شده آدمی با نگاه خیره به بیرون توجه‌اش را جلب کرده. به دروغ گفتم که خواب بد دیده بودم آن لحظه. یادت هست گفته بودی از آن دست آدم‌هایی هستم که می‌شود راست ماجرا را از زبانشان شنید؟! الان هم همین‌طور است، فقط سوال‌های رقیه دست می‌گذارد آنجایی که نباید. یا نمی‌شود توضیحش داد یا گفتنش تکرار مکررات است و خب ماجرای دیشب هر دوی این‌ها بود.

علی اکبر
یک جایی شاعر گفته «جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش»، می‌دانی یک جوری خبری از صحبت جانانه نیست که انگار برای افسانه‌های شرق دور بوده، راستش را بخواهی برای همین آدم‌ها بیش از حد حوصله سر‌بر شده‌اند، برای همین گذاشته‌ام نارنینایم شب باشد، جایی با وجود و بدون حضور مزاحم‌شان، توقع ندارم جواب بدهد، مگر مست و پاتیل شدن غم و غصه را کم می‌کند که این بخواهد جواب بدهد؟!

علی اکبر
یادت هست ده سال پیش گفتی چرا گریه نمی‌کنم؟! الان باید خوشحال باشم که می‌توانم؟! به مرگ بگیریم که به تب راضی شوند سیاست کثیفی‌ست بخدا، بیا، بیا مرا ببر به زمانی که بلوز قرمز می‌پوشیدم، تو کتابت را به جلو هل می‌دادی، مرا بغل می‌کردی و یک نفر با دوربین زهوار درفته‌ای 1، 2، 3 را بلند اولتیماتوم می‌داد، وقتی خبری از خیال راحتی نیست نفهمی کودکانه هم گزینه‌ی خوبی‌ست نه؟!

علی‌ اکبر
من سخت گرفته‌ام یا دز زهرمار بودن زندگی همین‌قدر است؟! جایی شخصی نوشته بود که «شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچ‌گاه نا‌امید نمی‌شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم، ناامید نشدن!» می‌بینی من زندگی را آنچنان هم که به نظر می‌رسد سخت نگرفته‌ام!

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰