سپیده که سر بزند

یک روز مهناز با فرستادن چند عکس در گروه واتس‌آپ‌ی چشم همه‌مان را از حدقه در‌آورد. مهناز از آن آدم‌های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ‌مان باشد و حالا با گفتن بچه‌ها عکس‌های عقدم، عکس‌های عقدم بچه‌ها شوکه‌مان کرده بود‌. در این مواقع تبریک گفتن برای دوست‌های معمولی‌ست و فحش‌ دادن و سگ‌محل کردن برای آن دسته از دوستانی‌ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل‌هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه‌شان دعوت بودم از بله‌ای که بعد از 7 سال به پسر خاله‌اش داده بود می‌گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک‌جایی وسط حرف‌هایشان تمام سختی این مدت می‌آید جلوی چشمان رسول و بی‌اختیار می‌زند زیر گریه. می‌گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می‌گفت وسط ابر بهار گریه کردن‌های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع‌ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می‌رسیدم، شاید باید آن روزها می‌آمدند و می‌رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی‌دانم! حداقل این روزها حس می‌کنم حق با مهناز است و معجزه‌هایمان مثل میوه‌های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.

۱۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

بوی کافور می دهد این زندگی

علی اکبر
لنگ ظهری رقیه پرسید که چرا دیشب بیدار بودم؟! احتمالا برای نماز صبح که بیدار شده آدمی با نگاه خیره به بیرون توجه‌اش را جلب کرده. به دروغ گفتم که خواب بد دیده بودم آن لحظه. یادت هست گفته بودی از آن دست آدم‌هایی هستم که می‌شود راست ماجرا را از زبانشان شنید؟! الان هم همین‌طور است، فقط سوال‌های رقیه دست می‌گذارد آنجایی که نباید. یا نمی‌شود توضیحش داد یا گفتنش تکرار مکررات است و خب ماجرای دیشب هر دوی این‌ها بود.

علی اکبر
یک جایی شاعر گفته «جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش»، می‌دانی یک جوری خبری از صحبت جانانه نیست که انگار برای افسانه‌های شرق دور بوده، راستش را بخواهی برای همین آدم‌ها بیش از حد حوصله سر‌بر شده‌اند، برای همین گذاشته‌ام نارنینایم شب باشد، جایی با وجود و بدون حضور مزاحم‌شان، توقع ندارم جواب بدهد، مگر مست و پاتیل شدن غم و غصه را کم می‌کند که این بخواهد جواب بدهد؟!

علی اکبر
یادت هست ده سال پیش گفتی چرا گریه نمی‌کنم؟! الان باید خوشحال باشم که می‌توانم؟! به مرگ بگیریم که به تب راضی شوند سیاست کثیفی‌ست بخدا، بیا، بیا مرا ببر به زمانی که بلوز قرمز می‌پوشیدم، تو کتابت را به جلو هل می‌دادی، مرا بغل می‌کردی و یک نفر با دوربین زهوار درفته‌ای 1، 2، 3 را بلند اولتیماتوم می‌داد، وقتی خبری از خیال راحتی نیست نفهمی کودکانه هم گزینه‌ی خوبی‌ست نه؟!

علی‌ اکبر
من سخت گرفته‌ام یا دز زهرمار بودن زندگی همین‌قدر است؟! جایی شخصی نوشته بود که «شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچ‌گاه نا‌امید نمی‌شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم، ناامید نشدن!» می‌بینی من زندگی را آنچنان هم که به نظر می‌رسد سخت نگرفته‌ام!

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

به شکوفه ها به و باران برسان سلام ما را

دور و برم پر شده از قشر تحصیلکرده‌ای که قصد رفتن دارن و با کمال احترام در حد و اندازه‌های رفتن نمی‌بینمشون، یعنی خبری از جدیتی که آدم رو مجاب به اجرایی شدن تصمیم‌شون کنه نیست، تازه این آدما درسته تحصیلکرده‌ان اما تو رشته‌ی خودشون تاپ نیستن؛ یعنی مهارت لازم رو به نظرم ندارن و سطح زبان‌شون هم قربون‌شون برم در حد همون آی ام ویندو خودم‌ن! به صورت خلاصه بحثم اینه آیا همین افراد متوسط اگر از این سه لحاظ خودشون‌و ارتقا بدن آیا رفتن درست‌ترین گزینه‌س؟! یعنی تحت هر شرایطی این مملکت جای موندن نیست؟! یکم نیفتادیم تو این بازی قربانی بودن؟! یعنی جریان این نیست که درست کار نمی‌کنیم اونقدر مهارت‌مون رو برای کسب درآمد افزایش نمی‌دیم از طرفی شرایط جامعه رو بیش از حد بولد می‌کنم برای ماله کشیدن روی بی عرضه‌گی‌هامون؟! درسته اونجا شرایط رفاهی و ... از اینجا بهتره اما آیا واقعا بهشت برینه؟! آیا فرش قرمز پهن کردن برامون؟! آیا وام با بهره سه درصد و دریافت وجه ماهیانه به دلیل خوش حسابی داره صدامون می‌زنه و ما داریم لگد به بخت خودمون می‌زنیم؟! اگه قصد رفتن داریم چه مارکرهای رو باید تو وجود خودمون و زندگی‌مون رصد کنیم تا ببینم اونی که می‌تونه بره هستیم یا نه؟!
میدونم یه نسخه واحد نمیشه برای همه پیچید اما بی‌صبرانه منتظر نقطه نظرات‌تون به صورت کلی هستم.

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

چرا ورزش می کنی؟!

تو باشگاه دوتا خانوم که زمان زیادی هم از زایمان‌شون نگذشته بود همیشه بچه بغل بدو بدو‌کنان خودشون رو به تایم زومبا می‌رسوندن، از دور که نگاه می‌کردی شاید این اراده و اهمیتی که به ورزش کردن می‌دادن غبطه آور هم بود  اما واقعیت اینه که اینهمه تلاش صرفا به دلیل فشار روانی تحمیل شده بهشون بود.

دخترای زیبای زیادی می‌شناسم که کافیه نیم کیلو چاق بشن تا از اعتماد به نفس‌شون همون‌قدر بمونه که بعد از انفجار اتمی از هیروشیما موند، صدها دختر و پسر می‌شناسم که صرف پاداش بیرونی، بدون لذت چندانی خودشون رو تو باشگاه شکنجه میدن. 

حرفم چیه؟! قطعا بحثم این نیست که ورزش کردن صرف بدست آوردن هیکل خوب هدف چیپ و بی ارزشیه و آدم برای رسیدن بهش سختی نکشه، میگم تو دام این صنعت و جوی که درست کردن نیفت. بله! حس خوبی که از یه هیکل تراشیده بدست میاد بی‌نظیر و دلنشینه اما بین حل مسئله و پاک کردنش تفاوت از زمین تا آسمون هست جانا. حباب قیمت فعلی ارز نیست، حباب واقعی همین حال خوب و اعتماد به نفسیه که این مدلی بدستش میاری، چیزی که با کمی از دست دادنش یه من خوب نیستم بزرگ رو تجربه می‌کنی صحه می‌ذاره بر این موضوع که راه رو اشتباه رفتی. چرا خودتو با همین لاغری و چاقی نمی‌تونی دوست داشته باشی؟! چرا بجای شکنجه شدن تو باشگاه اول نمیایی رو این موضوع کار کنی؟! چرا اونقدر خود باور نیستی که همسرت اجازه داره تو رو در این شرایط سخت قرار بده و بجای حمایت ازت ایراد بگیره؟! چرا همسری انتخاب نمی‌کنی که فهم تغیرات فیزیکی و روحی بارداری رو داشته باشه تا بجای زبان سرزنشگر، حمایتگری باشه که بتونی با کمکش این شرایط سخت و ویژه رو پشت سر بذاری؟! تو همچنان می‌تونی علاف اتاق انتظار پزشکا و تعداد درازنشست‌های نرفته روزانه‌ات باشی یا بیایی همون اراده رو اول صرف حل مسئله‌ت کنی بعد ببینی ورزش با روح و روانت چیکار میکنه، به قول گُلِ اروین یالوم* ای ابله! تصور کرده‌ای من می‌شکفم تا دیده شوم؟! من برای خود می‌شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم میکند. سرچشمه‌ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی‌ام است.


* کتاب درمان شوپنهاور اثر اروین یالوم

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

از بی‌دلیل نوشت‌های فهیم عطار

پازولـینی یک نمایشنامه خیلی کوتاه دارد که گویا یک فیلم ده دقیقه‌ای هم از روی آن ساخته‌اند. یک مرد چهل ساله می‌رود روی پل تا خودش را پرت کند توی رودخانه  و خودکشی کند. یک مرد دیگر سعی می‌کند او را متقاعد کند تا خودش را نکشد. کل نمایشنامه به شکل ملال‌آوری با حرف زدن این دو نفر می‌گذرد. فقط یک جایی مرد چهل‌ساله می‌گوید که از دست خودش خسته شده و دیگر کاری از دستش برنمی‌آید. آن یکی مرد باهاش هم‌دردی می‌کند و می‌گوید که آره، بزرگ‌ترین دشـمـن آدم، خودِ آدم است. این جمله را دقیقا پـدربـزرگ من هم می‌گفت. من مطمئنم که پدربزرگم اصلا پازولـینی را نمی‌شـناخته اما همیشه می‌گفت بزرگ‌ترین دشمن آدم خودش است. 

من هم با پدربزرگم و پازولینی موافـقـم. همیشه با خودم فکر کرده‌ام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابطه‌ی بالاخره یک استراحت و زنگ تفریح می‌خواهد. زن و شوهرها. رفیق‌ها. رئیس و کارمندها. همه‌ی این‌ها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این جدایی موقت، سلامت و بقای رابطه را تضمین می‌کند. آدم‌ها هم با خودشان همین‌طورند. هر از چند گاهی باید از رابطه‌ی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درون‌شان در آرامش باشند. به همین سادگی. 

شاید هم خودم بالاخره یک استارت‌آپ این‌چـنینی بزنم. هر کسی که از دست خودش خسته شده، به جای این‌که مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میله‌ای چیزی می‌زنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر می‌کنم تا همه‌ی گرد و خاک‌های درونش بخوابد. آب‌ها از آسیاب بیفتد. آستانه‌ی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش می‌آورم. جذابیت و قدردانی رابطه این‌طوری بالاتر می‌رود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابطه کند.

به هر حال هر رابطه‌ای یک استراحت هم می‌خواهد. دست‌کم من و پدربزرگم و پازولـینی این طوری فکر می‌کنیم.


پ.ن: من خوبم اما این دلیل نمی‌شود به جمع فهیم عطار، پدربزرگش و پازولینی ز جهت موافق بودن با این حرف نپیوندم!

بی ربط نوشت: به میمنت تمام شدن خرداد، به سلامتی زود گذشتن نیمه‌ی اول تیر ماه!

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

در باب یک فریم



نتیجه؟! بماند برای حرف‌های به درد نخور یک سری مفسر، قصه‌ی لایق روایت تویی، آنچه مرا به زندگی باز می‌گرداند تویی، تو!


پ.ن : عکس از وبلاگ پنجره می‌چکد.
موافقین ۶ مخالفین ۰

بیست هیجده 2

می‌خواستیم ایران ببره، برد! می‌خواستیم بازی بعدی گروه مساوی بشه، شد! نمی‌دونم شاید روز بازی ایران و مراکش دعای دیگه‌ای هم می‌کردیم برآورده میشد، نمیدونم بازی چی میشه فقط امیدوارم مصداق «گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود، گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود» نشیم! خبری از گل زود هنگامی که نشه جمع‌ش کرد نباشه، نبودن روزبه چشمی رو دووم بیاریم، جانانه دفاع کنیم، اخراجی ندیم، بر مبنای ادب از که آموختی، خوش اخلاقی با خودی رو از رامین رضائیان یاد بگیریم و با یه نتیجه‌ی خوب خدا باز بغل‌مون کنه که بدجور احتیاج داریم به این لعنتی التیام بخش.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عنوان ندارد 3

بیماری‌ام عود کرده اما این روزها در مقابل دردهای که قبلا باعث می‌شد مثل مار به خودم بپیچم لجباز نه هار شده‌ام. در گرمای جنوب سردم می‌شود، نفس‌هایم سنگین‌ ست و چشم‌هایم ناخوادگاه بسته می‌شود و درد در مغز و استخوانم می‌پیچد اما حتی حق این پهلو به آن پهلو شدن را هم به خودم نمی‌دهم، در خود جمع می‌شوم و با دستی که حائل چشم‌هاست تحمل را تمرین می‌کنم، بلاخره همه‌ی دردها یک زمانی تمام می‌شوند، نه ؟!

موافقین ۲ مخالفین ۰

ماهتون عسل!

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است!

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰