مرا ز عشق مگویید، عشق گم شده است/ که هر چه هست ندارم، که هر چه دارم نیست



بی‌عشقی نداشتن تلخی است.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

گذر از 3π/2 و 1-

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

آرام نیست در همه عالم به اتفاق

علی‌ اکبر

یادت می‌آید از بالا تا پایین یک طرف اتاق عابدزاده، دایی، باقری و عزیزی در حال خندیدن و جام بالای سر بردن بودند؟! یادت می‌آید من، رخساره و رقیه شدیم یک تیم و توی تنها یک تیم؟! البته که 4 دسته سه تایی ما را حریف بودی، فقط نمی‌دانم چرا خام حرف‌هایشان شدم و با آن قد و هیکلم آمدم تو دست و پای تو که آن‌طور بخورم زمین و دستم سرنوشتی شبیه ساعد آندو در اوسان پیدا کند؟! البته با این تفاوت که او بخاطر عِرق ملی جیکش در نیامد و ما از ترس تشرهای مادر! راستی گفته بودم ماکزیمم زمانی که از یک استقلالی خوشم آمده همین مدت زمان بازی آندو با آن دست کذایی و تکل امید ابراهیمی روی امین حارث مراکشی بوده؟!


علی اکبر

نمی‌دانم سال اول ارشد بود یا دوم، یک روز ولخرجی کردم و با 10 هزارتومن از زیرزمین خوابگاه ماگی با آرم چلسی را دو دستی به ساحت مقدس خودم تقدیم کردم، آن هم به عشق مورینیو! بهرحال راه‌های زیادی برای عقده‌ای نشدن در دوران مجردی وجود دارد! خلاصه چایی اول به دوم نکشیده بود که آبراموویچ الدنگ با یک اردنگی عاشق را از معشوق جدا کرد و یک ماگ بی‌هویت را روی دست ما گذاشت. مثل یک بچه‌ی ناخواسته که با شیرین زبانی‌ها جا در دل پدر مادر خود باز می‌کند بخاطر همراهی بی‌شائبه‌اش در روزهای کنکور مهرش به دلم افتاد!


علی‌ اکبر

دیروز سر میز صبحانه که دیدم یک ترک به موازات‌ هم در داخل و بیرونش افتاده به سبب همان شیرین‌زبانی‌هایش تا می‌توانستم ابراز ناراحتی کردم و ساریه با خنده معنی‌داری ابراز خوشحالی کرد که بزرگترین ناراحتی‌ام امکان شکستن یک تیکه سفال مزین به آرم میراث مورینیوست! می‌دانی ساریه ذاتا انسان خیلی خوبی‌ست فقط متوجه نیست که آدم‌های کوچکتر از او هم می‌توانند دردهای به اندازه یا بزرگتر از او داشته باشند.


علی اکبر

اینجا فقط یک نفر تو رو می‌شناسد، اتفاقا فقط همان یک‌نفر هم می‌داند که ساریه چقدر و چرا اشتباه فکر می‌کند، برو و به آن یک نفر بگو کاش حق با ساریه بود.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی / تا در میکده شادان و غزل خوان بروم


دنگ و فنگ کار کردن با نمونه انسانی اونقدر زیاد هست که همون ترم اول ارشد تصمیم گرفتم برم رو موش کار کنم، بعد به این صورت بود که رفتم آزمایشگاه با بچه‌ها سلام و علیک کردم و گفتن این شما اینم رت‌های که می‌خوای روش کار کنی، از ابهت موش‌ها که بگذریم ترسم از این خزنده لعنتیِ اسمشو نبر و شباهتش به دم موش اونقدر زیاد هست که دردسرای کار با انسان رو به جون خریدم و عطای کار با موش رو به لقاش بخشیدم، حالا با این شرایط نمی‌دونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزم رخ داده  که استاد راهنما گفت این کارگاه رو برو و منم ثبت‌نام کردم :/


پ.ن: با سرچ عکسشم ترسیدم :/

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

21 آبان ماه 96

یکسال پیش این موقع‌ها اینقدر بزرگ نشده بودم، برا همین یه کاسه چه کنمی دستم گرفته بودم و می‌چرخیدم. تو اولین پست اینجا هم گفتم اومدم تا حناق نگیرم؛ برای اینکه میخوام برسم به روزای که لبخندام با جون و دل کش میاد. اینکه تو این یک سال چه‌ها بر من گذشته قصه حسین کرد شبستریه اما چیزی که برام جالبه می‌بینم تمام اون چیزای که نگرانش بودم اتفاق نیفتادن، یعنی تصمیمام درست بوده، محکم و پر قدرت پای کارای که باید انجام می‌دادم وایستادم و تا سر حد مرگ همه رو انجام دادم واسه همین آره حس میکنم اگه به اون بعد ماجرا نگاه کنم لبخندام با جون و دل کش میاد.

دیدین میگن وقتی رو قله ایستادی به همون نسبتی که اوج گرفتی سقوط وحشتناک‌تری در انتظارته؟! آره من به نسبت پارسال باتجربه‌تر و نترس‌تر و محکم‌ترم، اما بزرگیم اونقدر نبود که مانع سقوطم بشه، اینکه از چه جهنمی دارم سعی می‌کنم برگردم قابل بیان نیست، به بهانه یک سالگی اینجا و تمام اون نگرانی‌ها فقط خواستم ثبت کنم که الان می‌دونم همه چی رو درست کردن چه ابعاد بزرگ و سختی داره اما من دیگه نمی‌ترسم و پر از انگیزم برای درست کردن، برای با خود در صلح بودن، برای خم به ابرو نیاوردن تو بحبوحه مشکلات.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

چند حرفی از درست کردنی‌ها

خواهرم کارمنده و بعضی وقت‌ها شرایط کاریش طوری میشه که خونه‌ست اما اداره‌شون ولش نمی‌کنه و اونقدر تلفناش زیاد میشه که میگم صد رحمت به 118! خواهرم تک فرزندشو جوری بار آورده که تابستونا حداقل 3 کلاس آموزشی (شنا، نقاشی، سفال، ریاضی سال بعدش، چرتکه، زبان، فوتبال، خوشنویسی) میره و در طول سال تحصیلی هر روز تکالیف اون روزش رو باهاش کار می‌کنه بعلاوه اینکه بنا به شغل همسرش مسولیت رفت و آمد پسرش هم با خودشه. تازه با وجود این شرایط دو سال هم دانشجو بوده و یادمه ترم آخر از 8 تا درسی که داشت 7تاشو 20 شد، اون یکی هم 19.50!

خواهرم شاغل، مادر و همسره اما هر لحظه که اراده کنی و بری خونه‌ش، خونه قطعا مرتبه، تازه حداقل یه روز درمیون به مامانم اینا زنگ می‌زنه و در طول هفته حتما خواهر و برادرمم می‌بینه.

من نه شاغلم نه مادرم نه همسرم، گاهی دو سه روز هم میگذره اما می‌بینم به مامانم و بقیه زنگ نزدم و الان 14 جلسه یک ساعت و نیمه دارم که جزوه نشده (هر 1 ساعت ویس 4 ساعت جزوه شدنش طول می‌کشه)، یه دونه مقاله هم برای دو سمینار مهم این ترمم پیدا نکردم که بخوام ترجمه کنم و باقی کاراشو انجام بدم. کلاس زبان رفتنم که فقط شده حضوری زدن، وقتی جزوه ننوشتم قاعدتا درسی هم نخوندم و حالا به همه‌ی این‌ها گذروندن دوره مهارت آموزی آموزش پروش هم اضافه کنین که یعنی عملا من همزمان دوجای متفاوت دانشجو می‌شم!

خواهرم جادوگر، سوپرمن، واندروومن و ایناها نیست، خواهرم 1. از شبکه‌های اجتماعی به ندرت استفاده میکنه و 2. تفریح و استراحتش کم و به موقع‌ست. همین!



+ تمرکز ندارم اونطوری که دلم می‌خواد بنویسم و اگه همین چند خط نوشتن رو از خودم دریغ کنم شاید سالی یکبار هم اینجا پیدام نشه. و از اونجایی که دوست ندارم اینجا خاک بخوره فعلا نوشتن با هر سبک و نگارشی رو بر خودم جایز دونستم :))

+ با توجه به شرایط تصمیم گرفتم جوابم به هر نوع درخواستی نه باشه، حتی خواستگاری :)) سینما، کافه و عزرائیل!

+ فراخ الدوله تو هنوز زنده‌ای؟! چرا یه جوری کامنت می‌ذاری که نمیشه جواب داد حتی!

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

Mike Wazowski



مایک: «راست می‌گفتی. اونا از من نمی‌ترسیدن.
همه چیز رو درست انجام دادم. بیشتر از هر کس دیگه‌ای می‌خواستمش.
فکر کردم اگه به اندازه‌ی کافی بخوامش می‌تونم به همه نشون بدم که من مایک وازوفسکی یه چیز خاصه».

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می‌آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می‌انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی‌داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می‌آمد و دستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آدم و می‌گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه‌ی مورد نظر می‌رسن بی‌وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می‌ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب‌ رو نمی‌فهمم.»

و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو‌بلاگی‌ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه‌ی نوده اما مگه میشه خودم‌و از عاشقانه نوشت‌های صبا و حریر محروم کنم؟!

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

شرح در متن

وسط از این‌ور به اون‌ور دویدنای امروز یادم اومد که پول نقدم تموم شده، برای اینکه اذیت نشم قبل رسیدن رفتم از عابربانک پول برداشت کردم و رفتم کارام‌و انجام دادم و برگشتم خوابگاه، جلوی در خوابگاه حالا هر چی می‌گردم پول نقدا رو پیدا نمی‌کنم کرایه رو حساب کنم. دیگه چیزی نمونده بود تار و پود کیفه رو از هم بدرم ببینم اون لالوها نرفته قایم بشه که متوجه شدم اصلا منتظر نموندم عابربانک پول رو بده، یعنی کارت زدم رمزو وارد کردم عابربانک کارت رو داده منم گذاشتم کیفم و رفتم!! شاید عجیب و خنده‌دار باشه اما عمق فضاحتی که این روزها بر من میگذره دقیقا همین‌قدره.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰