۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

در باب یک فریم



نتیجه؟! بماند برای حرف‌های به درد نخور یک سری مفسر، قصه‌ی لایق روایت تویی، آنچه مرا به زندگی باز می‌گرداند تویی، تو!


پ.ن : عکس از وبلاگ پنجره می‌چکد.
موافقین ۶ مخالفین ۰

بیست هیجده 2

می‌خواستیم ایران ببره، برد! می‌خواستیم بازی بعدی گروه مساوی بشه، شد! نمی‌دونم شاید روز بازی ایران و مراکش دعای دیگه‌ای هم می‌کردیم برآورده میشد، نمیدونم بازی چی میشه فقط امیدوارم مصداق «گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود، گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود» نشیم! خبری از گل زود هنگامی که نشه جمع‌ش کرد نباشه، نبودن روزبه چشمی رو دووم بیاریم، جانانه دفاع کنیم، اخراجی ندیم، بر مبنای ادب از که آموختی، خوش اخلاقی با خودی رو از رامین رضائیان یاد بگیریم و با یه نتیجه‌ی خوب خدا باز بغل‌مون کنه که بدجور احتیاج داریم به این لعنتی التیام بخش.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عنوان ندارد 3

بیماری‌ام عود کرده اما این روزها در مقابل دردهای که قبلا باعث می‌شد مثل مار به خودم بپیچم لجباز نه هار شده‌ام. در گرمای جنوب سردم می‌شود، نفس‌هایم سنگین‌ ست و چشم‌هایم ناخوادگاه بسته می‌شود و درد در مغز و استخوانم می‌پیچد اما حتی حق این پهلو به آن پهلو شدن را هم به خودم نمی‌دهم، در خود جمع می‌شوم و با دستی که حائل چشم‌هاست تحمل را تمرین می‌کنم، بلاخره همه‌ی دردها یک زمانی تمام می‌شوند، نه ؟!

موافقین ۲ مخالفین ۰

ماهتون عسل!

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است!

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

بیست هیجده 1

دوباره زنده شدم بعد اینهمه مردن

به خانه آمده‌ام بعد از اینهمه تبعید

دوباره پنجره‌ام بعد از اینهمه دیوار

به اعتماد چشم تو، بعد از اینهمه تردید

اگه می‌خواین حس حال منو حین دیدن برنامه 2018 دیشب بدونین دوباره این چند بیت بالا رو بخونین. فردوسی پور حرف می‌زد و عمق نیازم به این یک ماه لعنتی بولد‌تر میشد. یعنی هر چیزی جز دکتری بود مطمئنم حاضر نبودم حسرت کیفور نشدن از جام جهانی رو به خودم تحمیل کنم!
خلاصه توقع ندارین هیجان همین کم و بیش دیدنا رو تو خودم بریزم که؟! دق میکنم! زین جهت پست‌های سریالی در پیش هست که غیر از نشون دادن دز آدرنالین نگارنده محتوای دیگه‌ای نداره؛ عنوان ها هم احتمالا همین بیست هیجده می‌ذارم که کلا تکلیف خودتون رو بدونین و شرف یابی الکی نداشته باشین D:
بی‌زحمت فقط یکی بره به محمد حسین میثاقی بگه روا نبود چند سال پیش که داشتم  به چشم غیربرادری آنالیزت می‌کردم با حلقه‌ی  دست چپت مواجه بشم؛ حالا که روا شده دیگه قرار نیست شما خوش‌تیپ‌تر و فوتبالی‌تر شی که! آه دخترهای فوتبالی دامن گیره‌ها، از ما گفتن!

4 سال پیش سر پیش بینی نتایج حالا چون ما فوتبالی بودیم از رو دست ما نتایج‌و می‌زدن؛ دیگه گفتن نداره که فحشاش مال من بود و امتیاز نگرفتناش مال اونا! خلاصه اون اپلیکیشن 2018 هم نصب کنین تو نفر آخر شدن از هم سبقت بگیریم!

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

جام جهانی چشم‌هات!

کمی عقب‌تر از زمانی که مشت برومند برود چهارزانو زیر چشم پایان رأفت بنشیند، احتمالاً لابه‌لای همان روزهایی که خنده‌های عابدزاده در ابعاد کوچکش می‌رفت سمت راست و بالای در یخچال‌های ارج جا خوش می‌کرد، یک گردان را فرستادند تا سمت چپ قفسهٔ سینه‌ام پا بکوبد. می‌گویند آمدنت چیزی شبیه این اتفاق است؛ کل گردان‌های خاورمیانه را به خط می‌کند.
می‌دانی؟ من بیشتر از هر چیزی بوی عاشقی‌نکردن می‌دهم. گره‌خوردن‌های دو نگاه و گونه‌های گلگون را نفهمیده‌ام؛ اصلا برای همین چلنگری خواسته‌ا‌م تا جام‌جهانی چشم‌هایت را برای ایتالیای مغموم ترجمه کند.
می‌گویند بیم و امید وصال همان شب بازی حیثیتی‌ست. احتمالاً برای همین است که با فکر کردن به تو، زنی لباس‌های پسر از جنگ برنگشته‌اش را مدام در دلم چنگ می‌زند. راستش قرار نبود دلنشینی تلاقی دو نگاه اینقدر پیچیده باشد. لااقل فوتبال از این حیث، معشوقهٔ پدر درآری نیست! دل به دلت می‌دهد نشان به آن نشان که هنگام تمامِ نشدن‌ها، تمام نرسیدن‌ها و تمام دست و دل از جام کوتاه‌ماندن‌ها؛ همان موقع که تیلهٔ چشمانت لحظه به لحظه درخشان‌تر می‌شود، فندک می‌گیرد زیر سیگارت، دوبار می‌زند روی شانه‌ات و می‌رود یک گوشه تا «دلم از تاریکی‌ها خسته شده، همه‌ی درها به روم بسته شدهٔ» فرهاد را پلی کند.
فرقی ندارد زیدان 2006 باشد یا باجوی 94، اخراج می‌شویم، پنالتی به باد می‌دهیم و در دل قصه گم می‌شویم تا روزی با صلابت برگردیم و نقطه بگذاریم بر این قصه‌ی ناتمام. دست کشیدن و رویا پردازی کار ما فوتبالی‌هاست.
حضرت عشق سر نیامدنت سلامت! ما خیلی وقت است در دل قصه گم شده‌ایم. قرار ما بماند برای  روزی که فقط امیدواریم دیر نباشد.


پی نوشت: بچه‌ها مشتاق پست من بودن و خب من مشتاق پست دکتر و تمام بلاگرهای فوتبالی از جمله آقاگل! راستی خورشیدِ جان مرسی از دعوتت فرزندم.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

یادش همه جا هست، خودش نوش شما!

بین اهل بیت راجع به زمان عروسی داداشم اختلاف نظر بود؛ به دو دسته عید و تابستون تقسیم شده بودیم، گروه تابستون می‌گفت کلی کار داریم و الان وقت اضافه کردن پروژه‌ای به این عظیمی به برنامه‌ها نیست، گروه عید عمده نظرش این بود که تابستون گرم که نه جهنمه! نمیشه کارای عروسی رو پیش برد و خلاصه با راه‌حل سپردن اون کلی کارا به کارگر قرار شد عروسی عید 97 برگزار شه که شد! حالا من کجای ماجرا بودم؟! خب تو گروه عید! اونوقت به دلیل شرجی 50 درصد در کنار دمای 40 درجه؟! قاعدتا نه! دلبر جانمان اواخر خرداد به مدت یک ماه میومد و خب وقتی صحبت از دلبر جانه "لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی"ه جریان! حالا سوال من اینه با این حجم از دلدادگی رواست اونقدر سرم شلوغ باشه که ندونم چند روز مونده به جام جهانی؟! رواست اونقدر در رفت و آمد باشم که از کل بازیا احتمالا یه بورکینافاسو با گینه‌ی نوئی چیزی زمان پخشش به برنامه‌های من بخوره؟! نه واقعا رواست؟!

پی نوشت: یه نگاه به عنوان می‌ندازم یه نگاه به متن بعد خودم خندم می‌گیره! هنوز به خوب شدن من امید دارین؟ D:

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

مفهومی به نام خانه!

جایی که رفتار باب میل خودتو داری و کسی هم وسط این حریم خصوصی شلنگ تخته نمی‌ندازه برای من میشه خونه! جایی که نیاز نیست چک کنی چندتا لباس تمیز مونده برات چون همه لباسا اتو شده رو رگال صدات می‌زنن؛ جایی که برنامه 1 شبت فوتبال دیدنه نه خواب؛ جایی که وسایلت مفهوم کوله رو تفننی درک کردن؛ جایی که عصری، سرشبی، دم غروبی کرکره رو میدی پایین و غرق میشی تو این نبودن‌ها، جایی "که هستم من آن تک درختی" رو نامجو در گوشت زمزمه میکنه و تو چای هل دارت رو بو می‌کشی، یا اصلا با این شلوار گل گلیا لیپ سینک بتل دختر بندری رو برا آینه اجرا می‌کنی! جای که لذت می‌بری از این قابل پیش‌بینی بودن برنامه روزانه‌ات، جای که ورژن متفاوتی از آخیش میشه تم روزانه‌ات، می‌دونی خونه مفهوم پیچیده‌ای نیست، فقط فهم دور بودن از این مفهوم برای همه قابل درک نیست، می‌دونی مثل لوبیا پلو و عدس پلوئه؛ این نسبته این غالب بودنه خیلی مهمه وگرنه بعد 10 سال نمیومدم از دلتنگی برا چارتا قاشق پلو بگم!

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

خواستگاری اول!

4:30 بیدار شدم، چند دقیقه بعدش سایه‌ای رو می‌دیدم که برای دیر نرسیدن تو هوای گرگ و میش سحر هرازگاهی می‌دوید! تا بیست دقیقه به 8 که برسم بهشتی همش ویس گوش دادم و از اونجایی که یکی از بچه‌های دکتری بهشتی همرام بود به جای دور شمسی قمری زدن و پیمودن شیب ۷۰ ٪  زرت ثانیه رسیدیم جلوی در دانشکده! خلاصه تا برسیم به لیست انتظار پشت در تا تونست اعصاب خوردی پیش اومد، بلاخره رسیدیم به لحظه موعد و فضای که ظاهرا دوستانه‌ بود، ننشسته و سلام علیک نکرده برا اینکه جو راحت باشه استاده میگه: شما اول بگو اسم عطرت چیه؟! خلاصه بجز یه سوال که مخم کلا شوک شد و نتونستم جواب بدم حس می‌کنم باقیش خوب بود و میشه بهش امیدوار شد البته که باز تا نتایج نیاد  نمیشه چیزی گفت، بعد الان به چی فکر می‌کنم؟! به اینکه اینهمه جون بکنی فقط برای ۱۲ دقیقه مصاحبه! اونم تو شرایطی که تمام بیم‌ و امید و تلاشت برای بدست آوردن رو نمی‌فهمن!


پی‌نوشت ۱: تو یه تایم محدود هم باید بهشون ثابت کنی قابلیت داری، هم باید به دلشون بشینی! خب این اگه خواستگاری نیست چیه پس؟!

پی‌نوشت ۲: همون طور که حدس می‌زدم یه سریا که رتبشون از من بهتر شده درصد تخصصی‌شون رو از من کمتر زده بودن، این یعنی تک رقمی شدنم بند چیزی بوده که یه عمره دارم ازش می‌کشم!

بی‌ربط نوشت: می‌دونی از چی ناراحتم؟! از اینکه محترمانه برخورد کردم در صورتی که حداقل باید با پشت دست می‌کوبیدم تو دهنش!


۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰