۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

سپیده که سر بزند

یک روز مهناز با فرستادن چند عکس در گروه واتس‌آپ‌ی چشم همه‌مان را از حدقه در‌آورد. مهناز از آن آدم‌های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ‌مان باشد و حالا با گفتن بچه‌ها عکس‌های عقدم، عکس‌های عقدم بچه‌ها شوکه‌مان کرده بود‌. در این مواقع تبریک گفتن برای دوست‌های معمولی‌ست و فحش‌ دادن و سگ‌محل کردن برای آن دسته از دوستانی‌ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل‌هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه‌شان دعوت بودم از بله‌ای که بعد از 7 سال به پسر خاله‌اش داده بود می‌گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک‌جایی وسط حرف‌هایشان تمام سختی این مدت می‌آید جلوی چشمان رسول و بی‌اختیار می‌زند زیر گریه. می‌گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می‌گفت وسط ابر بهار گریه کردن‌های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع‌ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می‌رسیدم، شاید باید آن روزها می‌آمدند و می‌رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی‌دانم! حداقل این روزها حس می‌کنم حق با مهناز است و معجزه‌هایمان مثل میوه‌های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.

۱۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

بوی کافور می دهد این زندگی

علی اکبر
لنگ ظهری رقیه پرسید که چرا دیشب بیدار بودم؟! احتمالا برای نماز صبح که بیدار شده آدمی با نگاه خیره به بیرون توجه‌اش را جلب کرده. به دروغ گفتم که خواب بد دیده بودم آن لحظه. یادت هست گفته بودی از آن دست آدم‌هایی هستم که می‌شود راست ماجرا را از زبانشان شنید؟! الان هم همین‌طور است، فقط سوال‌های رقیه دست می‌گذارد آنجایی که نباید. یا نمی‌شود توضیحش داد یا گفتنش تکرار مکررات است و خب ماجرای دیشب هر دوی این‌ها بود.

علی اکبر
یک جایی شاعر گفته «جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش»، می‌دانی یک جوری خبری از صحبت جانانه نیست که انگار برای افسانه‌های شرق دور بوده، راستش را بخواهی برای همین آدم‌ها بیش از حد حوصله سر‌بر شده‌اند، برای همین گذاشته‌ام نارنینایم شب باشد، جایی با وجود و بدون حضور مزاحم‌شان، توقع ندارم جواب بدهد، مگر مست و پاتیل شدن غم و غصه را کم می‌کند که این بخواهد جواب بدهد؟!

علی اکبر
یادت هست ده سال پیش گفتی چرا گریه نمی‌کنم؟! الان باید خوشحال باشم که می‌توانم؟! به مرگ بگیریم که به تب راضی شوند سیاست کثیفی‌ست بخدا، بیا، بیا مرا ببر به زمانی که بلوز قرمز می‌پوشیدم، تو کتابت را به جلو هل می‌دادی، مرا بغل می‌کردی و یک نفر با دوربین زهوار درفته‌ای 1، 2، 3 را بلند اولتیماتوم می‌داد، وقتی خبری از خیال راحتی نیست نفهمی کودکانه هم گزینه‌ی خوبی‌ست نه؟!

علی‌ اکبر
من سخت گرفته‌ام یا دز زهرمار بودن زندگی همین‌قدر است؟! جایی شخصی نوشته بود که «شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچ‌گاه نا‌امید نمی‌شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم، ناامید نشدن!» می‌بینی من زندگی را آنچنان هم که به نظر می‌رسد سخت نگرفته‌ام!

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

به شکوفه ها به و باران برسان سلام ما را

دور و برم پر شده از قشر تحصیلکرده‌ای که قصد رفتن دارن و با کمال احترام در حد و اندازه‌های رفتن نمی‌بینمشون، یعنی خبری از جدیتی که آدم رو مجاب به اجرایی شدن تصمیم‌شون کنه نیست، تازه این آدما درسته تحصیلکرده‌ان اما تو رشته‌ی خودشون تاپ نیستن؛ یعنی مهارت لازم رو به نظرم ندارن و سطح زبان‌شون هم قربون‌شون برم در حد همون آی ام ویندو خودم‌ن! به صورت خلاصه بحثم اینه آیا همین افراد متوسط اگر از این سه لحاظ خودشون‌و ارتقا بدن آیا رفتن درست‌ترین گزینه‌س؟! یعنی تحت هر شرایطی این مملکت جای موندن نیست؟! یکم نیفتادیم تو این بازی قربانی بودن؟! یعنی جریان این نیست که درست کار نمی‌کنیم اونقدر مهارت‌مون رو برای کسب درآمد افزایش نمی‌دیم از طرفی شرایط جامعه رو بیش از حد بولد می‌کنم برای ماله کشیدن روی بی عرضه‌گی‌هامون؟! درسته اونجا شرایط رفاهی و ... از اینجا بهتره اما آیا واقعا بهشت برینه؟! آیا فرش قرمز پهن کردن برامون؟! آیا وام با بهره سه درصد و دریافت وجه ماهیانه به دلیل خوش حسابی داره صدامون می‌زنه و ما داریم لگد به بخت خودمون می‌زنیم؟! اگه قصد رفتن داریم چه مارکرهای رو باید تو وجود خودمون و زندگی‌مون رصد کنیم تا ببینم اونی که می‌تونه بره هستیم یا نه؟!
میدونم یه نسخه واحد نمیشه برای همه پیچید اما بی‌صبرانه منتظر نقطه نظرات‌تون به صورت کلی هستم.

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰