۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

Mike Wazowski



مایک: «راست می‌گفتی. اونا از من نمی‌ترسیدن.
همه چیز رو درست انجام دادم. بیشتر از هر کس دیگه‌ای می‌خواستمش.
فکر کردم اگه به اندازه‌ی کافی بخوامش می‌تونم به همه نشون بدم که من مایک وازوفسکی یه چیز خاصه».

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می‌آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می‌انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی‌داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می‌آمد و دستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آدم و می‌گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه‌ی مورد نظر می‌رسن بی‌وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می‌ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب‌ رو نمی‌فهمم.»

و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو‌بلاگی‌ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه‌ی نوده اما مگه میشه خودم‌و از عاشقانه نوشت‌های صبا و حریر محروم کنم؟!

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

شرح در متن

وسط از این‌ور به اون‌ور دویدنای امروز یادم اومد که پول نقدم تموم شده، برای اینکه اذیت نشم قبل رسیدن رفتم از عابربانک پول برداشت کردم و رفتم کارام‌و انجام دادم و برگشتم خوابگاه، جلوی در خوابگاه حالا هر چی می‌گردم پول نقدا رو پیدا نمی‌کنم کرایه رو حساب کنم. دیگه چیزی نمونده بود تار و پود کیفه رو از هم بدرم ببینم اون لالوها نرفته قایم بشه که متوجه شدم اصلا منتظر نموندم عابربانک پول رو بده، یعنی کارت زدم رمزو وارد کردم عابربانک کارت رو داده منم گذاشتم کیفم و رفتم!! شاید عجیب و خنده‌دار باشه اما عمق فضاحتی که این روزها بر من میگذره دقیقا همین‌قدره.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰