نمی دونم چند سالم بود، داشتم فیلم چهارشنبه سوری می دیدم، قسم و آیه خوردنای شخصیت مرد داستان رو باور کرده بودم و با عصبانیت به شخصیت زن داستان توپیدم که چه مرگته چرا باور نمی کنی حرفشو ؟! که با صحنه دل جویی مرد داستان از یه خانم دیگه مثل یخ وا رفتم!
سال ها گذشته و من ساده، ساده لوح و زلال بودن رو از هم تمیز میدم اما هنوزم وجودم حرفی که می زنین رو ازتون قبول می کنه، وقتی شما میگین برای امتحان نخوندین، کسی تو زندگیتون نیست، حالتون بده، از فلانی خوشتون میاد نمیاد، به فلان مهمونی دعوت نیستین به پشتوانه اعتمادی که بهتون دارم تمامش رو باور می کنم، توقع زیادی نیست، فقط به اعتبار شعوری که احتمالا تو وجودتون هست کاری نکنین که رو اون اعتماده سیفون بکشم، خب؟!


+ از همه ی این ها که بگذریم، هولدن؟! دارم برات!

+ تو بلاگفا پست گذاشتم که زین پس اینجا می نویسم، #پوووووف!