۷ مطلب با موضوع «لابه لای نفس کشیدن ها» ثبت شده است

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 2

بعد ما اینقدر درگیر مراسم حنابندون داداشم بودیم که اصلا یادمون رفت ساعت چند سال تحویله، به خودمون که اومدیم دیدیم 10 دقیقه زودتر از موعود روبوسیامونو کردیم و سال نو رو تبریگ گفتیم! :)) تو اون هیر ویری هم به نیت سال جدید برای همه حافظ باز کردم، بعد برای خودم چی اومده باشه خوبه؟! 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود ولیک به خون جگر شود!

حالا جالبیش اینه من به همون با خون دل اتفاق افتادنش هم راضی ام، یعنی در این حد بعضیاش به معجزه نیاز داره! کلا بسوزه پدر آرزوی آدم که در آورد پدرم و اینا!

موافقین ۵ مخالفین ۰

عنوان ندارد

به شدت بی‌حوصله‌م و به شدت دلتنگ!
 البته اِ ببخشید یادم نبود اینجا باید با لباس مجلسی نشست صبونه خورد!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

من باب حس بدمان نسبت به تعطیلات آخر و اول سال: کلا از اواسط اسفند تا اواسط فروردین همه چی رو هواست، همه چی از نظم عادی خودش خارج میشه، هر کاری می‌خوای بکنی احتیاج به گذر این یک ماهه داره و خوب این به شدت برای منی که دوست دارم همه چی طبق روال عادی‌ش بدون وقفه اتفاق بیفته کمی تا مقداری اذیت کننده‌س، نکته بعدیش اینه که همه هجوم آوردن سمت بازار و خرید‌و خرید‌و خرید، حالا من در حالت عادی هم اصلا از بازار رفتن خوشم نمیاد چه برسه به الان که همه از سر و کول هم دارن بالا میرن، در نتیجه طبق روال تا جایی که بتونم سمت بازار آفتابی نمی‌شم اگه چیزی هم بخوام میگم برام بگیرن بیارن!

بند یکمش: مقدمات عروسی داداشم باعث شده همه درگیر باشیم که این درگیری به همون میزان که تمام موارد بالا رو بولد می‌کنه منو هم برای پیدا کردن یه گوشه‌ی دنج ترغیب می‌کنه! تازه امان از خونه تکونی بعد عروسی!

من باب سالی که نفسای آخرشه: از طرفی بله سال خوبی بود خداراشکر، تقریبا تمام هدفای که نوشته بودم رو انجام دادم و خیلی خوشحال‌طور تو گود‌بای پارتی 96 دارم می‌ترکونم اما نکته اینه که تو قضیه سلامتیم از اون ور بوم افتادم، این روزا کلیه‌م گاه و بیگاه به شدت درد می‌کنه که باید به طور جدی تو فکرش باشم ،تازه 4 کیلو کاهش وزن برا آدم لاغر یه چیز افتضاحیه حالا برا منی که مربی هم هستم دیگه بدتر.

بند یکمش: اینقدری که امسال به انواع و اقسام مریضی‌ها دچار شدم کل اون 25 سال زندگیم مریض نشده بودم.
بند دومش: سخت‌ترین کار دنیا غذا خوردنه -_____-

من باب سالی که می خواد قدم رنجه کنه: پر از به ثمر رسیدن تلاش‌های شبانه روزی، پر از خیر برای همه باش جانا، آمین.

بند یکمش: کلی برنامه متفرقه ریختم براش، هدف‌های چند بعدی دارم، هیجان دارم برای انجام دادنشون، ایشالا که میشه.
بند دومش: دوباره می‌سازمت وبلاگ، اگر چه با ساعت‌های بسیار خویش، پست جدید به آرشیو تو می‌زنم اگر چه با دهن سرویس‌شدگی خویش!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دو نقطه اتفاق افتادنش

واقفم به اینکه کاری از دستم بر نمیاد، اما این دلیل نمیشه مقداری به در و دیوار نکوبم، آدمیزاده دیگه، از شر این کارو بکن شاید شد خلاصی نداره، نتیجه‌شم اینه که هر بار به در بسته‌تری خوردم تا اینکه "ید الله فوق ایدیهم" خیلی اتفاقی زل می‌زنه تو چشات و حالا تو یه دلیل بیار که نباید دل بدم یه این جمله، که همه‌ی امیدم نشه این جمله، که با وجود خستگی اون ته‌مه‌های دلم گرم نشه به درست شدنش...



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

این چنین است 1

چند کلمه‌ای از خواستنی‌ها، نیازمندی‌ها، آرزوها، چرا نیست دارم می‌ترکم‌ها ؟ بغلِ آرامش‌بخش!
بغل یار و هیجانِ بودنِ جنس مخالف نه‌! بغلی که گل گاوزبونه، خود نفس گیری تو قورباغه‌، کرال سینه، پشت و پروانه‌اس که وسط الان خفه میشم‌ها می‌میرم‌ها دستتو می‌رسونه به دیواره! که ندارمش، که شده خواسته، نیاز، آرزو! که نشه آیینه‌ی دق! دعا کن! خب؟!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

جای خالیش؟! تا ابد دل می سوزونه!

12 سالم بود، کلیه م دیگه پدرمو در آورده بود، اون موقع ها امکانات سنگ شکن و این چیزا نبود و عمل باز انجام می شد، وارد اتاق عمل که شدم چون درک درستی نداشتم ترسی هم نداشتم، یادمه رو تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد یکی یه ماسک گذاشت رو بینی م و گفت تا سه بشمار، با خودم گفتم همش تا سه ؟! معلومه که می تونم و میشه بشمارم! اما وقتی که به هوش اومدم یادمه فقط یک رو گفته بودم و میخواستم دو رو بگم که دیگه یادم نمیومد! می دونی زندگیا دقیقا همین جوریه، ناگهان چقدر زود دیر می شودا حکایت همین عزیزای به دو نرسیدمونه، فکر می کنیم هستیم و اتفاق برای آدم های مال یک جای دوره، فکر می کنیم هستیم و یدفعه می بینیم عزیزی در کمال ناباوری وسط تمام امیداش به دو نمی رسه، یکی تازه بله رو از حضرت یار گرفته، یکی تو فکر اینه با پولای تولدش گوشیشو عوض کنه، یکی دلخوشِ قبولی دانشگاه جدیده، یکی بلاخره مغازش، کارش داره نتیجه میده، یکی دختر بابا دختر بابا گفتن از زبونش نمیفته، یکی قسطاش تازه داره تموم میشه، یکی داره جون می کنه، تحمل می کنه بگذره تا برسه به مقصد خوبی که داره میسازه اما یدفعه اتفاقه میاد یقمونو میگیره و بجای آدم های مال یه جای دور این عزیز مائه که به دو نمی رسه، دردناک تر از این هم هست؟ قطعا نه!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

قبل از روز اول

یه بار گفته بودم: عمق خستگی هر کَس به اون لحظه هایِ حساسِ زندگیشهِ که تنها سپریشون کرده! یه بارم یکی از بچه ها گفته بود: فکر نکردن چه شکلیه؟! حالا منظور چیه؟! قصدم طرح معادله ی چند مجهولی نیست، بحث اینه استقلال فکری و کاری یه چیزه، تو برهوت دیدن خودت وسط رینگ زندگی یه چیز دیگه، داشتن یه دلگرمی، شنیدن خسته نباشید یا ببین فعلا این راهت نیست دلیلی بر استقلال نداشتن نیست، اما نداشتنش با خودت حرف زدن و یکم زیادی فکر کردن میاره، جوری که فقط فیوز می پرونی! این پیش درآمده تا وقتی تموم شه که نمیدونم چندمین روز میشه! قراره از خودم حرف بکشم. که چی بشه؟ که حناق نگیرم، تا خودمو زنده برسونم به اون روزی که لبخندام با جون و دل کش میاد!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰