۱۳ مطلب با موضوع «لابه لای نفس کشیدن ها» ثبت شده است

عنوان ندارد 3

بیماری‌ام عود کرده اما این روزها در مقابل دردهای که قبلا باعث می‌شد مثل مار به خودم بپیچم لجباز نه هار شده‌ام. در گرمای جنوب سردم می‌شود، نفس‌هایم سنگین‌ ست و چشم‌هایم ناخوادگاه بسته می‌شود و درد در مغز و استخوانم می‌پیچد اما حتی حق این پهلو به آن پهلو شدن را هم به خودم نمی‌دهم، در خود جمع می‌شوم و با دستی که حائل چشم‌هاست تحمل را تمرین می‌کنم، بلاخره همه‌ی دردها یک زمانی تمام می‌شوند، نه ؟!

موافقین ۲ مخالفین ۰

مفهومی به نام خانه!

جایی که رفتار باب میل خودتو داری و کسی هم وسط این حریم خصوصی شلنگ تخته نمی‌ندازه برای من میشه خونه! جایی که نیاز نیست چک کنی چندتا لباس تمیز مونده برات چون همه لباسا اتو شده رو رگال صدات می‌زنن؛ جایی که برنامه 1 شبت فوتبال دیدنه نه خواب؛ جایی که وسایلت مفهوم کوله رو تفننی درک کردن؛ جایی که عصری، سرشبی، دم غروبی کرکره رو میدی پایین و غرق میشی تو این نبودن‌ها، جایی "که هستم من آن تک درختی" رو نامجو در گوشت زمزمه میکنه و تو چای هل دارت رو بو می‌کشی، یا اصلا با این شلوار گل گلیا لیپ سینک بتل دختر بندری رو برا آینه اجرا می‌کنی! جای که لذت می‌بری از این قابل پیش‌بینی بودن برنامه روزانه‌ات، جای که ورژن متفاوتی از آخیش میشه تم روزانه‌ات، می‌دونی خونه مفهوم پیچیده‌ای نیست، فقط فهم دور بودن از این مفهوم برای همه قابل درک نیست، می‌دونی مثل لوبیا پلو و عدس پلوئه؛ این نسبته این غالب بودنه خیلی مهمه وگرنه بعد 10 سال نمیومدم از دلتنگی برا چارتا قاشق پلو بگم!

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

زمان درس خوندن وقتی به تست زدن می‌رسیدم از اینکه یه سری تستا رو اشتباه زده بودم به شدت اعصابم بهم می‌ریخت، من نمی‌تونم یا چرا من بلد نیستم بدی می‌ره تو مخ آدم! زمان برد تا متوجه شدم اون چیزی که باعث بهتر و قوی‌تر شدنم میشه همین اشتباه کردناس، چه بخوام چه نخوام بنا به هر دلیلی تسلط من رو یه سری مباحث کم بوده و همین باعث شده از پس تسته بر نیام، یاد گرفتم دلیل اشتباه کردنامو بنویسم برگردم سر مبحث و اون نشتی‌های که پیدا کرده بودم‌و درست کنم، جالبیش اینه وقتی دنبال دلیله میری وقتی متوجه چرایی قصه میشی ورژن جدیدت عمیق‌تر و دقیق‌تر اون مبحث‌و فهمیده و به طرز مضحکی نقطه ضعفت تبدیل به نقطه قوتت میشه.

این روزا ناراحتم یا بهتر بگم ناراحت بودم! از وقتی خودم‌و پرت کردم وسط ماجرا و دارم تلاش می‌کنم مثل همون تسته کیمیاگری کنم حالم بهتره، زمان می‌بره اما به درست شدنش خیلی امیدوارم، مثل همه چیزای دیگه...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

با هر دیدی نگاه کنی بچه‌ی زیر یک سال نحیفه و ریسک عمل براش بالاس، این اصلی‌ترین دلیل مامان بابام برای امضا نکردن برگه‌ی رضایت نامه بود، واسه همین بیشتر از هر چیزی من با اون قطره تلخه که بعدها باید تو کوچه دنبالم می‌دویدن تا بلکه دستشون بهم برسه و به خوردم بدن بزرگ شدم! 12 سال گذشت و ماجرا به جایی رسید که پهلو‌مو می‌گرفتم راه می‌رفتم و این دردای مستمر منو به عمل باز کلیه و هم تختی شدن با زلزله‌زده‌های بم رسوند! سال‌های اولیه بعد عمل طوری بود که اصلا یادم رفته بود کلیه درد چه جوریه و روغن کرچک چه مزه‌ای! اون حس و حالی که مجری شبکه 1 سحرای ماه رمضون با قصه‌گویی و نوع بیانش آدمو می‌برد آنجا که شراب هم نمی‌برد مال همون سالاست. تا اینکه بعد ماه رمضون سال اول دانشگاه شرایط کلیه‌ام دکترو مجاب کرد که روزه گرفتن‌و قدغن کنه! اوایلش بخاطر اینکه باری از رو دوشم برداشته شده خوشحال‌ هم بودم اما روزی باید دلت پی سحر ماه رمضون رفته باشه تا بدونی دلتنگی یعنی چی و انگار کل ماجرا سعادتی بوده که ظاهرا ازت گرفته شده...

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

عنوان ندارد 2

مرز باریکیه بین تلاش نکردن و نگران بدست نیاوردن‌ها بودن! مثل این در راه مونده‌ها، گمشده‌ها که چراغای یه آبادی رو از دور می‌بینن و از خوشحالی قالب تهی می‌کنن حس می‌کنم دارم چراغای نگران نبودن و می‌بینم! هر چند هنوز به قالب تهی کردن نرسیده، ولی خب میشه امیدوار بود...

موافقین ۷ مخالفین ۰

رسم شکل یک مرد جذاب !

به دلیل یه سر و هزار سودا داشتن آدم های امروزی (تلاش برای بدست آوردن چند چیز در عین واحد)، بعد مسافت (برای امثال من) و احتمالا از هم گسستگی سلول های تحتانی عده ای، خیل عظیمی کارگاه دو روزه آمادگی برای آزمون زبان رو شرکت کرده بودیم،و تو این دو روز بیشتر از هرچیزی من محو توانایی های بالقوه و بالفعل مربی بودم فقط D: یعنی شما تصور کن آدم چقدر باید باهوش، مسلط به حوزه تخصصی خودش و شوخ باشه که بتونه کلاس های فرسایشی این چنینی رو اداره کنه تا ساعت 8 شب بعد 12 ساعت سرکلاس نشستن همچنان راغب باشی پای حرفاش بشینی!



پی نوشت: آقایون نگران نباشین، شما با قدِ بلند، چهارشونه بودن و استفاده از ادکلن تلخ میتونی دل اکثریت همجنسان بنده رو ببری، باهوشو درس خون بودن و پشتکار بالا داشتن آیتم های جذاب بودن برای یه سری دیوانه مثل منه که خیالت راحت در اقلیتیم D:

بی ربط نوشت: حدود دو هفته س میخوام راجع به تگ "کاهش و افزایش وزن" بنویسم و هی نمیشه، که بخش اعظمش بخاطر دچار شدن به یبوست نوشتاریه! درست میشه ایشالا D:

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 2

بعد ما اینقدر درگیر مراسم حنابندون داداشم بودیم که اصلا یادمون رفت ساعت چند سال تحویله، به خودمون که اومدیم دیدیم 10 دقیقه زودتر از موعود روبوسیامونو کردیم و سال نو رو تبریگ گفتیم! :)) تو اون هیر ویری هم به نیت سال جدید برای همه حافظ باز کردم، بعد برای خودم چی اومده باشه خوبه؟! 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود ولیک به خون جگر شود!

حالا جالبیش اینه من به همون با خون دل اتفاق افتادنش هم راضی ام، یعنی در این حد بعضیاش به معجزه نیاز داره! کلا بسوزه پدر آرزوی آدم که در آورد پدرم و اینا!

موافقین ۵ مخالفین ۰

عنوان ندارد

به شدت بی‌حوصله‌م و به شدت دلتنگ!
 البته اِ ببخشید یادم نبود اینجا باید با لباس مجلسی نشست صبونه خورد!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

من باب حس بدمان نسبت به تعطیلات آخر و اول سال: کلا از اواسط اسفند تا اواسط فروردین همه چی رو هواست، همه چی از نظم عادی خودش خارج میشه، هر کاری می‌خوای بکنی احتیاج به گذر این یک ماهه داره و خوب این به شدت برای منی که دوست دارم همه چی طبق روال عادی‌ش بدون وقفه اتفاق بیفته کمی تا مقداری اذیت کننده‌س، نکته بعدیش اینه که همه هجوم آوردن سمت بازار و خرید‌و خرید‌و خرید، حالا من در حالت عادی هم اصلا از بازار رفتن خوشم نمیاد چه برسه به الان که همه از سر و کول هم دارن بالا میرن، در نتیجه طبق روال تا جایی که بتونم سمت بازار آفتابی نمی‌شم اگه چیزی هم بخوام میگم برام بگیرن بیارن!


بند یکمش: مقدمات عروسی داداشم باعث شده همه درگیر باشیم که این درگیری به همون میزان که تمام موارد بالا رو بولد می‌کنه منو هم برای پیدا کردن یه گوشه‌ی دنج ترغیب می‌کنه! تازه امان از خونه تکونی بعد عروسی!


من باب سالی که نفسای آخرشه: از طرفی بله سال خوبی بود خداراشکر، تقریبا تمام هدفای که نوشته بودم رو انجام دادم و خیلی خوشحال‌طور تو گود‌بای پارتی 96 دارم می‌ترکونم اما نکته اینه که تو قضیه سلامتیم از اون ور بوم افتادم، این روزا کلیه‌م گاه و بیگاه به شدت درد می‌کنه که باید به طور جدی تو فکرش باشم ،تازه 4 کیلو کاهش وزن برا آدم لاغر یه چیز افتضاحیه حالا برا منی که مربی هم هستم دیگه بدتر.


بند یکمش: اینقدری که امسال به انواع و اقسام مریضی‌ها دچار شدم کل اون 25 سال زندگیم مریض نشده بودم.

بند دومش: سخت‌ترین کار دنیا غذا خوردنه -_____-


من باب سالی که می خواد قدم رنجه کنه: پر از به ثمر رسیدن تلاش‌های شبانه روزی، پر از خیر برای همه باش جانا، آمین.


بند یکمش: کلی برنامه متفرقه ریختم براش، هدف‌های چند بعدی دارم، هیجان دارم برای انجام دادنشون، ایشالا که میشه.

بند دومش: دوباره می‌سازمت وبلاگ، اگر چه با ساعت‌های بسیار خویش، پست جدید به آرشیو تو می‌زنم اگر چه با دهن سرویس‌شدگی خویش!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰