سجل

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم، ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

۳ مطلب با موضوع «لابه لای نفس کشیدن ها» ثبت شده است

این چنین است 1

چند کلمه‌ای از خواستنی‌ها، نیازمندی‌ها، آرزوها، چرا نیست دارم می‌ترکم‌ها ؟ بغلِ آرامش‌بخش!
بغل یار و هیجانِ بودنِ جنس مخالف نه‌! بغلی که گل گاوزبونه، خود نفس گیری تو قورباغه‌، کرال سینه، پشت و پروانه‌اس که وسط الان خفه میشم‌ها می‌میرم‌ها دستتو می‌رسونه به دیواره! که ندارمش، که شده خواسته، نیاز، آرزو! که نشه آیینه‌ی دق! دعا کن! خب؟!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

جای خالیش؟! تا ابد دل می سوزونه!

12 سالم بود، کلیه م دیگه پدرمو در آورده بود، اون موقع ها امکانات سنگ شکن و این چیزا نبود و عمل باز انجام می شد، وارد اتاق عمل که شدم چون درک درستی نداشتم ترسی هم نداشتم، یادمه رو تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد یکی یه ماسک گذاشت رو بینی م و گفت تا سه بشمار، با خودم گفتم همش تا سه ؟! معلومه که می تونم و میشه بشمارم! اما وقتی که به هوش اومدم یادمه فقط یک رو گفته بودم و میخواستم دو رو بگم که دیگه یادم نمیومد! می دونی زندگیا دقیقا همین جوریه، ناگهان چقدر زود دیر می شودا حکایت همین عزیزای به دو نرسیدمونه، فکر می کنیم هستیم و اتفاق برای آدم های مال یک جای دوره، فکر می کنیم هستیم و یدفعه می بینیم عزیزی در کمال ناباوری وسط تمام امیداش به دو نمی رسه، یکی تازه بله رو از حضرت یار گرفته، یکی تو فکر اینه با پولای تولدش گوشیشو عوض کنه، یکی دلخوشِ قبولی دانشگاه جدیده، یکی بلاخره مغازش، کارش داره نتیجه میده، یکی دختر بابا دختر بابا گفتن از زبونش نمیفته، یکی قسطاش تازه داره تموم میشه، یکی داره جون می کنه، تحمل می کنه بگذره تا برسه به مقصد خوبی که داره میسازه اما یدفعه اتفاقه میاد یقمونو میگیره و بجای آدم های مال یه جای دور این عزیز مائه که به دو نمی رسه، دردناک تر از این هم هست؟ قطعا نه!

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

قبل از روز اول

یه بار گفته بودم: عمق خستگی هر کَس به اون لحظه هایِ حساسِ زندگیشهِ که تنها سپریشون کرده! یه بارم یکی از بچه ها گفته بود: فکر نکردن چه شکلیه؟! حالا منظور چیه؟! قصدم طرح معادله ی چند مجهولی نیست، بحث اینه استقلال فکری و کاری یه چیزه، تو برهوت دیدن خودت وسط رینگ زندگی یه چیز دیگه، داشتن یه دلگرمی، شنیدن خسته نباشید یا ببین فعلا این راهت نیست دلیلی بر استقلال نداشتن نیست، اما نداشتنش با خودت حرف زدن و یکم زیادی فکر کردن میاره، جوری که فقط فیوز می پرونی! این پیش درآمده تا وقتی تموم شه که نمیدونم چندمین روز میشه! قراره از خودم حرف بکشم. که چی بشه؟ که حناق نگیرم، تا خودمو زنده برسونم به اون روزی که لبخندام با جون و دل کش میاد!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰