۳ مطلب با موضوع «نویسنده ی درون» ثبت شده است

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می‌آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می‌انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی‌داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می‌آمد و دستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آدم و می‌گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه‌ی مورد نظر می‌رسن بی‌وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می‌ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب‌ رو نمی‌فهمم.»

و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو‌بلاگی‌ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه‌ی نوده اما مگه میشه خودم‌و از عاشقانه نوشت‌های صبا و حریر محروم کنم؟!

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

جام جهانی چشم‌هات!

کمی عقب‌تر از زمانی که مشت برومند برود چهارزانو زیر چشم پایان رأفت بنشیند، احتمالاً لابه‌لای همان روزهایی که خنده‌های عابدزاده در ابعاد کوچکش می‌رفت سمت راست و بالای در یخچال‌های ارج جا خوش می‌کرد، یک گردان را فرستادند تا سمت چپ قفسهٔ سینه‌ام پا بکوبد. می‌گویند آمدنت چیزی شبیه این اتفاق است؛ کل گردان‌های خاورمیانه را به خط می‌کند.
می‌دانی؟ من بیشتر از هر چیزی بوی عاشقی‌نکردن می‌دهم. گره‌خوردن‌های دو نگاه و گونه‌های گلگون را نفهمیده‌ام؛ اصلا برای همین چلنگری خواسته‌ا‌م تا جام‌جهانی چشم‌هایت را برای ایتالیای مغموم ترجمه کند.
می‌گویند بیم و امید وصال همان شب بازی حیثیتی‌ست. احتمالاً برای همین است که با فکر کردن به تو، زنی لباس‌های پسر از جنگ برنگشته‌اش را مدام در دلم چنگ می‌زند. راستش قرار نبود دلنشینی تلاقی دو نگاه اینقدر پیچیده باشد. لااقل فوتبال از این حیث، معشوقهٔ پدر درآری نیست! دل به دلت می‌دهد نشان به آن نشان که هنگام تمامِ نشدن‌ها، تمام نرسیدن‌ها و تمام دست و دل از جام کوتاه‌ماندن‌ها؛ همان موقع که تیلهٔ چشمانت لحظه به لحظه درخشان‌تر می‌شود، فندک می‌گیرد زیر سیگارت، دوبار می‌زند روی شانه‌ات و می‌رود یک گوشه تا «دلم از تاریکی‌ها خسته شده، همه‌ی درها به روم بسته شدهٔ» فرهاد را پلی کند.
فرقی ندارد زیدان 2006 باشد یا باجوی 94، اخراج می‌شویم، پنالتی به باد می‌دهیم و در دل قصه گم می‌شویم تا روزی با صلابت برگردیم و نقطه بگذاریم بر این قصه‌ی ناتمام. دست کشیدن و رویا پردازی کار ما فوتبالی‌هاست.
حضرت عشق سر نیامدنت سلامت! ما خیلی وقت است در دل قصه گم شده‌ایم. قرار ما بماند برای  روزی که فقط امیدواریم دیر نباشد.


پی نوشت: بچه‌ها مشتاق پست من بودن و خب من مشتاق پست دکتر و تمام بلاگرهای فوتبالی از جمله آقاگل! راستی خورشیدِ جان مرسی از دعوتت فرزندم.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱

این چنین است 1

چند کلمه‌ای از خواستنی‌ها، نیازمندی‌ها، آرزوها، چرا نیست دارم می‌ترکم‌ها ؟ بغلِ آرامش‌بخش!
بغل یار و هیجانِ بودنِ جنس مخالف نه‌! بغلی که گل گاوزبونه، خود نفس گیری تو قورباغه‌، کرال سینه، پشت و پروانه‌اس که وسط الان خفه میشم‌ها می‌میرم‌ها دستتو می‌رسونه به دیواره! که ندارمش، که شده خواسته، نیاز، آرزو! که نشه آیینه‌ی دق! دعا کن! خب؟!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰