ما مثل شماها ساعت 8 نمی ریم تالار که 12 نشده دو تا بوق تو عروس کشون بزنیم و کج کنیم به سمت خونه! مختلطیم، لباس محلی می پوشیم و بساطمون رو برای دو روز پهن می کنیم! روز قبل از عروسی رو حنا می بندیم اگه حنا نباشه آب طلا می بندیم!
دلم خواسته بود ماتیک زرشکی رو پر رنگ تر از حد معمول بکشم، ناخنامو باهاش ست کنم، پاشنه بلند بپوشم و عصر چهارشنبه برا ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمای عمه " سر کوچه لار، سر کوچه لار به هم رسیدیم من و یار، جانی جان حنات می بندن به دست و پات می بندن" بخونم، هر چند عمه ناتنی بود، که البته تنی و ناتنی برای ما فرق نداشت و کلا بهم نزدیک نبودیم و دغدغه های همدیگه به اونجامون هم نیست اما خب همه ی این ها دلیل نمی شد برای احمدِ عمه خوشبختی نخوایم و به مبارکی خوشحالیش و برا دل خوشی خودمون تو عروسیش سنگ تموم نذاریم که تلفن زنگ خورد، کی ؟  7 صبح روز چهارشنبه! چی شد؟! ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمایی عمه امروز بجای لباس دامادی رخت عزای مُم گَپو* به تنش کرد! به جای جانی جان حنات می بندن به شرف لا اله الله لا خوندن و بارونِ بعد خاکسپاری همون قدر اتفاقی بود که فوت مامان بزرگ تو صبح عروسیِ احمد!

*: مُم گَپو تو گویش بندری به معنی مادر بزرگه .