۳ مطلب با موضوع «کمی بیشتر از اتفاق» ثبت شده است

شرح در متن

وسط از این‌ور به اون‌ور دویدنای امروز یادم اومد که پول نقدم تموم شده، برای اینکه اذیت نشم قبل رسیدن رفتم از عابربانک پول برداشت کردم و رفتم کارام‌و انجام دادم و برگشتم خوابگاه، جلوی در خوابگاه حالا هر چی می‌گردم پول نقدا رو پیدا نمی‌کنم کرایه رو حساب کنم. دیگه چیزی نمونده بود تار و پود کیفه رو از هم بدرم ببینم اون لالوها نرفته قایم بشه که متوجه شدم اصلا منتظر نموندم عابربانک پول رو بده، یعنی کارت زدم رمزو وارد کردم عابربانک کارت رو داده منم گذاشتم کیفم و رفتم!! شاید عجیب و خنده‌دار باشه اما عمق فضاحتی که این روزها بر من میگذره دقیقا همین‌قدره.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

سپیده که سر بزند

یک روز مهناز با فرستادن چند عکس در گروه واتس‌آپ‌ی چشم همه‌مان را از حدقه در‌آورد. مهناز از آن آدم‌های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ‌مان باشد و حالا با گفتن بچه‌ها عکس‌های عقدم، عکس‌های عقدم بچه‌ها شوکه‌مان کرده بود‌. در این مواقع تبریک گفتن برای دوست‌های معمولی‌ست و فحش‌ دادن و سگ‌محل کردن برای آن دسته از دوستانی‌ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل‌هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه‌شان دعوت بودم از بله‌ای که بعد از 7 سال به پسر خاله‌اش داده بود می‌گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک‌جایی وسط حرف‌هایشان تمام سختی این مدت می‌آید جلوی چشمان رسول و بی‌اختیار می‌زند زیر گریه. می‌گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می‌گفت وسط ابر بهار گریه کردن‌های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع‌ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می‌رسیدم، شاید باید آن روزها می‌آمدند و می‌رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی‌دانم! حداقل این روزها حس می‌کنم حق با مهناز است و معجزه‌هایمان مثل میوه‌های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.

۱۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

چیزی شبیه زهرمار

ما مثل شماها ساعت 8 نمی ریم تالار که 12 نشده دو تا بوق تو عروس کشون بزنیم و کج کنیم به سمت خونه! مختلطیم، لباس محلی می پوشیم و بساطمون رو برای دو روز پهن می کنیم! روز قبل از عروسی رو حنا می بندیم اگه حنا نباشه آب طلا می بندیم!
دلم خواسته بود ماتیک زرشکی رو پر رنگ تر از حد معمول بکشم، ناخنامو باهاش ست کنم، پاشنه بلند بپوشم و عصر چهارشنبه برا ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمای عمه " سر کوچه لار، سر کوچه لار به هم رسیدیم من و یار، جانی جان حنات می بندن به دست و پات می بندن" بخونم، هر چند عمه ناتنی بود، که البته تنی و ناتنی برای ما فرق نداشت و کلا بهم نزدیک نبودیم و دغدغه های همدیگه به اونجامون هم نیست اما خب همه ی این ها دلیل نمی شد برای احمدِ عمه خوشبختی نخوایم و به مبارکی خوشحالیش و برا دل خوشی خودمون تو عروسیش سنگ تموم نذاریم که تلفن زنگ خورد، کی ؟  7 صبح روز چهارشنبه! چی شد؟! ته تغاری، بلند بالا و خوش سیمایی عمه امروز بجای لباس دامادی رخت عزای مُم گَپو* به تنش کرد! به جای جانی جان حنات می بندن به شرف لا اله الله لا خوندن و بارونِ بعد خاکسپاری همون قدر اتفاقی بود که فوت مامان بزرگ تو صبح عروسیِ احمد!

*: مُم گَپو تو گویش بندری به معنی مادر بزرگه .
موافقین ۴ مخالفین ۰