یه بار گفته بودم: عمق خستگی هر کَس به اون لحظه هایِ حساسِ زندگیشهِ که تنها سپریشون کرده! یه بارم یکی از بچه ها گفته بود: فکر نکردن چه شکلیه؟! حالا منظور چیه؟! قصدم طرح معادله ی چند مجهولی نیست، بحث اینه استقلال فکری و کاری یه چیزه، تو برهوت دیدن خودت وسط رینگ زندگی یه چیز دیگه، داشتن یه دلگرمی، شنیدن خسته نباشید یا ببین فعلا این راهت نیست دلیلی بر استقلال نداشتن نیست، اما نداشتنش با خودت حرف زدن و یکم زیادی فکر کردن میاره، جوری که فقط فیوز می پرونی! این پیش درآمده تا وقتی تموم شه که نمیدونم چندمین روز میشه! قراره از خودم حرف بکشم. که چی بشه؟ که حناق نگیرم، تا خودمو زنده برسونم به اون روزی که لبخندام با جون و دل کش میاد!