12 سالم بود، کلیه م دیگه پدرمو در آورده بود، اون موقع ها امکانات سنگ شکن و این چیزا نبود و عمل باز انجام می شد، وارد اتاق عمل که شدم چون درک درستی نداشتم ترسی هم نداشتم، یادمه رو تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد یکی یه ماسک گذاشت رو بینی م و گفت تا سه بشمار، با خودم گفتم همش تا سه ؟! معلومه که می تونم و میشه بشمارم! اما وقتی که به هوش اومدم یادمه فقط یک رو گفته بودم و میخواستم دو رو بگم که دیگه یادم نمیومد! می دونی زندگیا دقیقا همین جوریه، ناگهان چقدر زود دیر می شودا حکایت همین عزیزای به دو نرسیدمونه، فکر می کنیم هستیم و اتفاق برای آدم های مال یک جای دوره، فکر می کنیم هستیم و یدفعه می بینیم عزیزی در کمال ناباوری وسط تمام امیداش به دو نمی رسه، یکی تازه بله رو از حضرت یار گرفته، یکی تو فکر اینه با پولای تولدش گوشیشو عوض کنه، یکی دلخوشِ قبولی دانشگاه جدیده، یکی بلاخره مغازش، کارش داره نتیجه میده، یکی دختر بابا دختر بابا گفتن از زبونش نمیفته، یکی قسطاش تازه داره تموم میشه، یکی داره جون می کنه، تحمل می کنه بگذره تا برسه به مقصد خوبی که داره میسازه اما یدفعه اتفاقه میاد یقمونو میگیره و بجای آدم های مال یه جای دور این عزیز مائه که به دو نمی رسه، دردناک تر از این هم هست؟ قطعا نه!