عطای بندر سینما رفتن رو کی به لقاش بخشیدم؟! پاییز سالی که برا کنکور ارشد می‌خوندم و بخاطر فشار اون چند وقته " من به تنگ آمده‌ام از همه چیز" طوری داشتم روزگار می‌گذروندم که گفتم یه سری به علاقه‌ی قدیمم بزنم از همون طرفم برم ساحل یکم روحیه‌ام بهتر شه برگردم یه گلی به سرم بگیرم، واسه سانس 4:30 رفتم که البته جز من و یه جفت کبوتر عاشق که بغ بغو کنان در عالم خودشون غرق بودن پرنده هم پر نمی‌زد، مسولش‌م که قاعدتا برامون فیلم پخش نکرد و دست از پا درازتر به سمت ساحل روانه شدیم که البته اونم تو روحیه‌ام تاثیر خاصی نداشت و دست از پا درازتر از حالت قبلی برگشتم خونه! خلاصه بخاطر بحث سخت افزاری، نبودن فیلمای خوب، و بی برنامگی دیگه سمت سینماهای بندر (همچین می‌گم انگار صد تا سینما داره! دوتا بیشتر نیست!) آفتابی نشدم. تا اینکه اتفاقی متوجه شدم پارسال کلا مدیریت سینما ستاره عوض شده، یه دست درست حسابی به روش کشیدن، سایت و کانال تلگرامی داره و بلیط رو اینترنتی میشه خرید! همچنان که با چشمای گرد شده این چیزا رو می‌دیم از خدا خواسته به وقت شام و لاتاری رو رزرو کردم تا کیفیت تغییرات رو از نزدیک ببینیم. خلاصه تیتابی وار خوشحالم از تغیرات حاصل، فضای داخلیش خیلی خوب بود، بهترین جا هم ردیف‌های 10 تا 12 صندلی هشته اگه کسی خواست بره :دی


و اما فیلم‌ها! کلا خطر اسپویل و همه چی !


به وقت شام: چند وقتی هست کلا طرف هیچ جناحی نیستم، نه اصولگرام نه اصلاح طلب، به قاعده خودم می‌خوام پیش برم تا بهتر ببینم و بهتر تصمیم بگیرم، واسه همین بدون هیچ گاردی فیلم‌و دیدم و دوستش هم داشتم، مایی که نسل بعد انقلاب و بعد جنگیم، هیچ ذهنیتی از ماجرا نداریم، واسه همین به بهترین مستندها درباره این فضا به شدت نیاز داریم
قسمتی از فیلم داعشی‌ها دارن تو  هواپیما نماز می‌خونن و یکی مثل گاو سرشو می‌ندازه پایین و میره باهاشون نماز بخونه، یعنی هلاک بصیرت دینی‌ش شدم! دست اونی که زد پس کله‌اش و گفت بیا برو اون ور درد نکنه فقط!
یکی از قسمت‌های به شدت جذاب برای من صحنه‌های بود که داعشی‌ها کلام خدا رو در رسمیت بخشیدن به کار خودشون تعبیر می‌کردند! امان از اینکه گمراه باشی و ندونی، کما اینکه حس می‌کنم هستیم!
بعد یه سری سکانس، زمانی که فرد داعشی زل می‌زنه تو دوربین و میگه چطوری ایرانی؟! بدترین حسای که می‌شد رو تجربه کردم، مثل جای تو فیلم تروی که ویکتور جلوی چشم عزیزاش کشته میشه و یه ملت سقوط می‌کنه. حس منزجر کننده‌ای بود، حسی که با تمام وجود میخوای یه نفر اینو سرجاش بشونه!
یکی دیگه از تاثیر گذارترین صحنه ها برای من لحظه‌ای بود که اسرا با چتر نجات پریدن، علی رستمی تو هواپیما مونده و به بدنه هواپیما تکیه داده .


لاتاری: ماجرای نیمروز، لاتاری و در آخر هم ایستاده در غبار، ترتیب دلنشینی فیلم‌های مهدویان برای من اینجوریه، درسته ژانرا یکی نیستن و شاید نشه نظر داد اما به نظرم ماجرای نیمروز یه سر و گردن بهتر از لاتاری بود، جذابت فیلم برای من بخاطر شخصیت موسی، مرتضی و اون ترانه‌ای بود که بدجور به فیلم می‌اومد. اوایلش موسی به نسبت مرتضی برام دلنشین‌تر بود، آخرش جاشون عوض شد!
موسی از اون آدم‌هاییه که نماز جماعت شرکت می‌کنه شعار مرگ بر عالم میده، از صحبت کردن با خانم‌ها اجتناب داره و احتمالا از اون آدم‌های هم هست که با حضور بانوان تو ورزشگاها مخالفه! اما این آدم یه وجه دیگه‌ام داره، احساس وظیفه در کمک کردن که به وفور در فیلم می‌بینیم، روزی اگه بتونیم در کنار تفاوت دیدگاها از خوبی‌های همدیگه برای پیشرفت کشور استفاده کنیم اون روز قطعا عیده برای ایران!
اوایل فیلم صحنه‌های از تمرین فوتبال رو نشون میده که  موسی مربی امیر علیه و امیر علی هم بازیش بگی نگی خوبه، شمای که پسری احتمالا بچگیت رو با زانو‌ی زخمی بخاطر گل کوچیکای محله گذروندی، الانم کافیه اراده کنی، سالن، زمین چمن و رفقا هستن که دست به سینه وایستادن برات، فکر نکنم بفهمی لحظه لحظه اون سکانس چقدر برای من دلنشین و خواستنی بود، هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم و مطمئنم که نمی‌فهمی یعنی چی...
از اینکه مرتضی با ماجرا همذات پنداری نمی‌کنه و به نوعی همراه شخصیت‌های داستان نمیشه احتمال داره ببینده حرص بخوره، اوایلش این شخصیت برام دلنشین نبود چرا؟! چون فکر می‌کردم این به شیوه خودش عمل کردن یعنی بیخیال ماجرا شدن، درسته بخاطر دبی رفتن امیر علی و موسی، مرتضی به نوعی مجبور به رفتن و پیگیری ماجرا میشه اما تو شیوه برخورد قطعا من روش مرتضی رو می‌پسندم، بله شما یه حقانیتی داری اما در ملاعام کشتن کسی حتی با وجود اینهمه جرم و جنایتی که انجام داده از شما بجای یه قهرمان ، یه جانی و مریض می‌سازه، تصویه حساب کردن به شیوه مرتضی برای من دلچسپ تره و حس اقتدار بیشتری بهم میده. هر چند دست زدن‌های مردم تو سینما و خنده‌های امیر علی داستان شاید چیز دیگه‌ای رو داره میگه!
یه جایی هم میگه: حکایت شما حکایت اون مورچه‌ست که آب افتاد تو لونه اش،دراومد گفت آهای هواار کلّ دنیا رو آب برددد! هیچی! همین فقط!
به خودی خود تحت تاثیر ماجرای عاشقانه فیلم قرار نگرفتم تا زمانی که ترانه‌ی روزبه نعمت الهی که به زیبایی خونده پخش شد، تو این شرایط به صورت خودکار دکمه همزاد پنداری عمیق بنده نسبت به ماجرا زده میشه، کلا اکثرا اوقات به موسیقی احتیاج داشتم تا عمق ماجرای که اتفاق افتاده رو درک کنم و احساساتم به مرحله ظهور برسه D: فقط یکی به مهدویان بگه حضرت عباسی وقتی فیلم تموم میشه ترانه‌ی فیلم رو دوباره پخش نمی‌کنن، چراغا روشن میشه و حالا کی باور می‌کنه که یه چیزی رفته تو چشم آدم؟!