4:30 بیدار شدم، چند دقیقه بعدش سایه‌ای رو می‌دیدم که برای دیر نرسیدن تو هوای گرگ و میش سحر هرازگاهی می‌دوید! تا بیست دقیقه به 8 که برسم بهشتی همش ویس گوش دادم و از اونجایی که یکی از بچه‌های دکتری بهشتی همرام بود به جای دور شمسی قمری زدن و پیمودن شیب ۷۰ ٪  زرت ثانیه رسیدیم جلوی در دانشکده! خلاصه تا برسیم به لیست انتظار پشت در تا تونست اعصاب خوردی پیش اومد، بلاخره رسیدیم به لحظه موعد و فضای که ظاهرا دوستانه‌ بود، ننشسته و سلام علیک نکرده برا اینکه جو راحت باشه استاده میگه: شما اول بگو اسم عطرت چیه؟! خلاصه بجز یه سوال که مخم کلا شوک شد و نتونستم جواب بدم حس می‌کنم باقیش خوب بود و میشه بهش امیدوار شد البته که باز تا نتایج نیاد  نمیشه چیزی گفت، بعد الان به چی فکر می‌کنم؟! به اینکه اینهمه جون بکنی فقط برای ۱۲ دقیقه مصاحبه! اونم تو شرایطی که تمام بیم‌ و امید و تلاشت برای بدست آوردن رو نمی‌فهمن!


پی‌نوشت ۱: تو یه تایم محدود هم باید بهشون ثابت کنی قابلیت داری، هم باید به دلشون بشینی! خب این اگه خواستگاری نیست چیه پس؟!

پی‌نوشت ۲: همون طور که حدس می‌زدم یه سریا که رتبشون از من بهتر شده درصد تخصصی‌شون رو از من کمتر زده بودن، این یعنی تک رقمی شدنم بند چیزی بوده که یه عمره دارم ازش می‌کشم!

بی‌ربط نوشت: می‌دونی از چی ناراحتم؟! از اینکه محترمانه برخورد کردم در صورتی که حداقل باید با پشت دست می‌کوبیدم تو دهنش!