کمی عقب‌تر از زمانی که مشت برومند برود چهارزانو زیر چشم پایان رأفت بنشیند، احتمالاً لابه‌لای همان روزهایی که خنده‌های عابدزاده در ابعاد کوچکش می‌رفت سمت راست و بالای در یخچال‌های ارج جا خوش می‌کرد، یک گردان را فرستادند تا سمت چپ قفسهٔ سینه‌ام پا بکوبد. می‌گویند آمدنت چیزی شبیه این اتفاق است؛ کل گردان‌های خاورمیانه را به خط می‌کند.
می‌دانی؟ من بیشتر از هر چیزی بوی عاشقی‌نکردن می‌دهم. گره‌خوردن‌های دو نگاه و گونه‌های گلگون را نفهمیده‌ام؛ اصلا برای همین چلنگری خواسته‌ا‌م تا جام‌جهانی چشم‌هایت را برای ایتالیای مغموم ترجمه کند.
می‌گویند بیم و امید وصال همان شب بازی حیثیتی‌ست. احتمالاً برای همین است که با فکر کردن به تو، زنی لباس‌های پسر از جنگ برنگشته‌اش را مدام در دلم چنگ می‌زند. راستش قرار نبود دلنشینی تلاقی دو نگاه اینقدر پیچیده باشد. لااقل فوتبال از این حیث، معشوقهٔ پدر درآری نیست! دل به دلت می‌دهد نشان به آن نشان که هنگام تمامِ نشدن‌ها، تمام نرسیدن‌ها و تمام دست و دل از جام کوتاه‌ماندن‌ها؛ همان موقع که تیلهٔ چشمانت لحظه به لحظه درخشان‌تر می‌شود، فندک می‌گیرد زیر سیگارت، دوبار می‌زند روی شانه‌ات و می‌رود یک گوشه تا «دلم از تاریکی‌ها خسته شده، همه‌ی درها به روم بسته شدهٔ» فرهاد را پلی کند.
فرقی ندارد زیدان 2006 باشد یا باجوی 94، اخراج می‌شویم، پنالتی به باد می‌دهیم و در دل قصه گم می‌شویم تا روزی با صلابت برگردیم و نقطه بگذاریم بر این قصه‌ی ناتمام. دست کشیدن و رویا پردازی کار ما فوتبالی‌هاست.
حضرت عشق سر نیامدنت سلامت! ما خیلی وقت است در دل قصه گم شده‌ایم. قرار ما بماند برای  روزی که فقط امیدواریم دیر نباشد.


پی نوشت: بچه‌ها مشتاق پست من بودن و خب من مشتاق پست دکتر و تمام بلاگرهای فوتبالی از جمله آقاگل! راستی خورشیدِ جان مرسی از دعوتت فرزندم.