بیماری‌ام عود کرده اما این روزها در مقابل دردهای که قبلا باعث می‌شد مثل مار به خودم بپیچم لجباز نه هار شده‌ام. در گرمای جنوب سردم می‌شود، نفس‌هایم سنگین‌ ست و چشم‌هایم ناخوادگاه بسته می‌شود و درد در مغز و استخوانم می‌پیچد اما حتی حق این پهلو به آن پهلو شدن را هم به خودم نمی‌دهم، در خود جمع می‌شوم و با دستی که حائل چشم‌هاست تحمل را تمرین می‌کنم، بلاخره همه‌ی دردها یک زمانی تمام می‌شوند، نه ؟!