علی اکبر
لنگ ظهری رقیه پرسید که چرا دیشب بیدار بودم؟! احتمالا برای نماز صبح که بیدار شده آدمی با نگاه خیره به بیرون توجه‌اش را جلب کرده. به دروغ گفتم که خواب بد دیده بودم آن لحظه. یادت هست گفته بودی از آن دست آدم‌هایی هستم که می‌شود راست ماجرا را از زبانشان شنید؟! الان هم همین‌طور است، فقط سوال‌های رقیه دست می‌گذارد آنجایی که نباید. یا نمی‌شود توضیحش داد یا گفتنش تکرار مکررات است و خب ماجرای دیشب هر دوی این‌ها بود.

علی اکبر
یک جایی شاعر گفته «جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش»، می‌دانی یک جوری خبری از صحبت جانانه نیست که انگار برای افسانه‌های شرق دور بوده، راستش را بخواهی برای همین آدم‌ها بیش از حد حوصله سر‌بر شده‌اند، برای همین گذاشته‌ام نارنینایم شب باشد، جایی با وجود و بدون حضور مزاحم‌شان، توقع ندارم جواب بدهد، مگر مست و پاتیل شدن غم و غصه را کم می‌کند که این بخواهد جواب بدهد؟!

علی اکبر
یادت هست ده سال پیش گفتی چرا گریه نمی‌کنم؟! الان باید خوشحال باشم که می‌توانم؟! به مرگ بگیریم که به تب راضی شوند سیاست کثیفی‌ست بخدا، بیا، بیا مرا ببر به زمانی که بلوز قرمز می‌پوشیدم، تو کتابت را به جلو هل می‌دادی، مرا بغل می‌کردی و یک نفر با دوربین زهوار درفته‌ای 1، 2، 3 را بلند اولتیماتوم می‌داد، وقتی خبری از خیال راحتی نیست نفهمی کودکانه هم گزینه‌ی خوبی‌ست نه؟!

علی‌ اکبر
من سخت گرفته‌ام یا دز زهرمار بودن زندگی همین‌قدر است؟! جایی شخصی نوشته بود که «شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچ‌گاه نا‌امید نمی‌شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم، ناامید نشدن!» می‌بینی من زندگی را آنچنان هم که به نظر می‌رسد سخت نگرفته‌ام!