یک روز مهناز با فرستادن چند عکس در گروه واتس‌آپ‌ی چشم همه‌مان را از حدقه در‌آورد. مهناز از آن آدم‌های دلنشین درونگرا بود که از همان اوایل دوره کارشناسی دوست داشتم توی اکیپ‌مان باشد و حالا با گفتن بچه‌ها عکس‌های عقدم، عکس‌های عقدم بچه‌ها شوکه‌مان کرده بود‌. در این مواقع تبریک گفتن برای دوست‌های معمولی‌ست و فحش‌ دادن و سگ‌محل کردن برای آن دسته از دوستانی‌ست که حق آب و گل دارند. خلاصه بعد گذشتن دوران منت کشی او و فرصت نفس کشیدن ندادن ما به فامیل‌هایشان در مجلس عروسی؛ چند وقت پیش که خانه‌شان دعوت بودم از بله‌ای که بعد از 7 سال به پسر خاله‌اش داده بود می‌گفت. گفت بعد عقدکنان که خودشان رفته بودند دور دور یک‌جایی وسط حرف‌هایشان تمام سختی این مدت می‌آید جلوی چشمان رسول و بی‌اختیار می‌زند زیر گریه. می‌گفت بله گفتن من برایش مانند معجزه بود و حالا به حقیقت پیوستن این محال را باور نداشت. می‌گفت وسط ابر بهار گریه کردن‌های جفتمان فقط توانستم بهش بگویم که انگار هر چیزی موقع‌ای دارد. شاید تا قبل از این نباید بهم می‌رسیدم، شاید باید آن روزها می‌آمدند و می‌رفتند تا ما به درک الان برسیم تا بتوانیم کنار هم باشیم، نمی‌دانم! حداقل این روزها حس می‌کنم حق با مهناز است و معجزه‌هایمان مثل میوه‌های روی درخت فقط منتظرند که وقتش برسد.