یک روز فهیم عطار خطاب به مصطفی نامی که ظاهرا باید از دوستان نزدیکش باشد درباره‌ی کانسپت بوکه اینطور نوشته است که وقتی با دیافراگم باز روی سوژه فوکوس می‌کنی همه چیز پشت آن به شکل قشنگی محو و مات می‌شود. گفته بود که این کار یک جورهایی شق‌القمر کردن لنز است. چرا که روی هر چیزی که در این دنیا دوست داری فوکوس می‌کنی بعد معجزه رخ می‌دهد و همه‌ی عالم و آدم را به شکل قشنگی محو می‌کند و به هیچ چیز اجازه نمی‌دهد تا به اندازه‌ی سوژه‌ات شفاف و واضح باشد. بعد ادامه داده بود که هر وقت عکسی می‌گیرد که بوکه‌ی خوبی دارد یاد مصطفی می‌افتد، یاد آن روزهای که مصطفی عاشق دختر نقاش شده بود و فقط او را می‌دیدو به طبع همه‌ی دنیا پشت سر دختر نقاش برایش محو و یکپارچه شده بود. در آخر هم از غم‌انگیزی کانسپت بوکه گفته بود که بعد گرفتن عکس هیچ راهی برای زنده کردن دنیای پشت آن نداری و محکومی که با یک سوژه‌ی شفاف و دنیای مات پشت سر آن تا ابد زندگی کنی، دنیایی غم انگیزی که مصطفی بعد رفتن دختر نقاش به آن دچار شده بود چرا که بوکه با همه‌ی قشنگی‌اش ماهیت مستقلی ندارد و فقط به درد آن میخورد تا پس زمینه زندگی باشد نه خود زندگی.
فوتبال دیدنی که رگ گردنت برای یک تیم به قاعده‌ی سرخرگ آئورت باد نکند می‌شود برنامه‌ی آشپزی، به لعنت خدا هم نمی‌ارزد، برای همین است که دوربین به دست، دیافراگم باز را روی کاکا و مالدینیِ میلان، جراردِ لیورپول، دل پیرو و بوفونِ یونتوس، ایکر و رائولِ رئال، پویول و ژاوی بارسا و ... فوکوس می‌کنی و زندگی به قاعده‌ی بهشت شیرین میشود. آخرین باری که دلم خواسته بود دیافراگم باز را روی سوژه‌ای فوکوس کنم همچین روزهای در سال 2009 بود، بیشتر از قرمز و بیشتر از هر رنگ دیگری همین یک دست سفید بودن بهش می‌آمد. و حالا بعد 9 سال به هر دلیلی خودش و ما با رگ گردن به قاعده‌ی سرخرگ آئورت باد کرده را محکوم به دنیای مات و خارج از فوکوس کرده. تا ابد.