یک تصویر طنز قدیمی ماجرای مردی را روایت می‌کند که اگر فلان اتفاق را پشت سر بگذارد می‌تواند نفس راحت بکشد. ماجرا از  قبول شدن امتحان‌های مدرسه شروع می‌شود و بعد به کنکور؛ ازدواج و سروسامان دادن بچه‌ها می‌رسد، آخر سر هم بعد از شتافتن به دیار باقی می‌گوید اگه این پل (همان که از مو باریک‌تر‌ست و از تیغ برنده‌تر) را رد کنم می‌توانم نفس راحت بکشم. یک جورایی زحمت ترسیم تمام منِ قدیم و بخش اعظم منِ الان را کشیده است‌.
می‌خواستم نه با شراب بلکه با پاییز شیراز مست شوم اما خامی ۱۸ سالگی می‌گفت بگذار رشته مورد علاقه‌ت را قبول شوی بعد برو خاک ملاصدرا تا ارم را به توبره بکش، می‌خواستم بروم باشگاه، آرایشگاه، خانه رفیق گرمابه و گلستان دبیرستان، خانه روستایی‌‌های گرگان، جزایر هرمزگان، اما همش گفتم بگذار این ترم لعنتی تمام بشود، بگذار مشکل فلانی حل بشود، بگذار فلانی بیاید، بگذار کنکور، مصاحبه کوفت و زهرمار تمام بشود بعد یک دل سیر می‌خندیم، می‌بینی؟! زندگی را احتکار کرده‌ام برای روزی که نمی‌آید، شما مثل من نباشید. همین!