شب بود و خوابگاه، پشت پنجره نه برف می‌آمد نه باران اما سوز سرما هی خودش را می‌انداخت تو بغل اتاق. صدای آکاردئون اتاق بغلی انگار که از آدم چیزهایی بداند که خودش نمی‌داند، مثل یک بازجوی مهربان هی می‌آمد و دستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آدم و می‌گفت: «ببین منو! این ردیابا رو دیدی؟! دیدی وقتی به اون نقطه‌ی مورد نظر می‌رسن بی‌وقفه آلارم میدن؟! دل تو هم مثل همین ردیاباس، اسم عشق که میاد ضربان قلبت می‌ره رو ۲۰۰. فقط دلیل این همه اجتناب‌ رو نمی‌فهمم.»

و آنقدر زیر گوشم خواند که یک نفر آمد و کل ذخایر نفتی دنیا را روی دل ما پاشید کبریتش را کشید و رفت.




+ نوشته شده برای رادیو‌بلاگی‌ها و دومین آهنگ نوانگار.


+ درسته دقیقه‌ی نوده اما مگه میشه خودم‌و از عاشقانه نوشت‌های صبا و حریر محروم کنم؟!