یکسال پیش این موقع‌ها اینقدر بزرگ نشده بودم، برا همین یه کاسه چه کنمی دستم گرفته بودم و می‌چرخیدم. تو اولین پست اینجا هم گفتم اومدم تا حناق نگیرم؛ برای اینکه میخوام برسم به روزای که لبخندام با جون و دل کش میاد. اینکه تو این یک سال چه‌ها بر من گذشته قصه حسین کرد شبستریه اما چیزی که برام جالبه می‌بینم تمام اون چیزای که نگرانش بودم اتفاق نیفتادن، یعنی تصمیمام درست بوده، محکم و پر قدرت پای کارای که باید انجام می‌دادم وایستادم و تا سر حد مرگ همه رو انجام دادم واسه همین آره حس میکنم اگه به اون بعد ماجرا نگاه کنم لبخندام با جون و دل کش میاد.

دیدین میگن وقتی رو قله ایستادی به همون نسبتی که اوج گرفتی سقوط وحشتناک‌تری در انتظارته؟! آره من به نسبت پارسال باتجربه‌تر و نترس‌تر و محکم‌ترم، اما بزرگیم اونقدر نبود که مانع سقوطم بشه، اینکه از چه جهنمی دارم سعی می‌کنم برگردم قابل بیان نیست، به بهانه یک سالگی اینجا و تمام اون نگرانی‌ها فقط خواستم ثبت کنم که الان می‌دونم همه چی رو درست کردن چه ابعاد بزرگ و سختی داره اما من دیگه نمی‌ترسم و پر از انگیزم برای درست کردن، برای با خود در صلح بودن، برای خم به ابرو نیاوردن تو بحبوحه مشکلات.